07.19 دردناک. کِی برمیگردی بخونی قبلیارو؟ دوران پیریت؟ اصلا چرا برگردی بخونی؟

خیلی چیزا هست که ما نمی دونیم. (عه جدی؟) باید ببینی چی شد که این جمله رو نوشتم. شاید خیلی واضح به نظر بیاد ولی

فک کن یکی که یه بار از دین خارج شده باشه و بعد دوباره واردش بشه چقد میتونه متفاوت دیندار باشه و چقدر دقدقه هاش با قاف فرق داشته باشه. حالا مثلا یکی فک کنه بی سوادی به کجای دنیا برمیخوره نوبک

میشه با خود حرف داشت؟ چه سوال چرتی. سوال یه چی دیگه بود که این شد. چقدر ناراحت کننده س که این نوشته ها رو کسی نخواهل خوند. یا نهایتا خودت توی پیری میخونیشون. خیلی رو مخه نه؟

درباره دیگران نوشتن احمقانه س. واقعا بعضی حرفا گفتنی نیست. اگه بگی بد میشه و باعث خجالته.

مساله بیشتر زنده موندنه؟ مثلا انسانی که 50 سال زندگی کرده در مقابل انسانی که 80 سال زندگی کرده، در یک قیاس محال، سود کرده؟

نمیدونم سوالشو چطور میتونم مطرح کنم.

آیا من دارم دیگرانو از افکارم محروم میکنم؟ چرا سخته با روی گشاده و لبخند و یا لااقل بدون اخم و با صورت پوکر فیس نوشت؟ سخته چقد. مگه این نوشتن برات عذابه که اینقدر به عضلات صورتت فشار میاری بزرگوار؟

چته؟

خب. دیگه چی داری برا گفتن؟

مثلا فردا که بیدار شدم 3 تا کتاب ادیت کنم بعدش 2 ساعت اموزش ببینم. بعد با خودم میگم تو وظایف امروزتو انجام دادی. پس بیخیال. از بقیه روزت لذت ببر. اینجوری خوبه؟ یا از اولش تلاش نکنم و همه ی ساعاتشو با عذاب وجدان بگذرونم. نظرت چیه

08.15 ننویس

08.57 با خودت میگی چرا من اینجوری ام؟ چرا احساس نیازی که دارم کمه؟ مثلا الان ب ملافه نیاز داشتم. ملحفه. رفتن اوردمش. چرا به پولی که برای خونه ماشین ازدواج و بقیه چیزام نیاز دارم اینجوری عکس العمل نشون نمیدم و نمیرم بیارمش؟ واقعا سواله برام

حالم بده از این وضع. نباید اینجوری باشه. دیروز 16 فاکینگ ساعت خوابیدم.

واقعا دیگه نمیکشم این وضع زندگی کردنو. تحملشو ندارم از گوشی و نت دور باشم. یک ماه شد. ولی باز نشد.

بیداری. 1 ساعت حمام. صبحانه. 1 ساعت نت. 4 ساعت بی نت. 1 ساعت نت. 4 ساعت بی نت. و 4 ساعت نت. و تمام. دوس دارم این باشه برنامه م.

اگه 8 بیدار شم 8 + 15 = 23

ساعت 11 شب نت تعطیل تا بیداری فرداش

فقط این راهشه به نظرم.