02.47 درود. زندگی بدون دیگران خیلی داستانه مگه نه
10.38 کلن 24 ساعت داریم که 10 ساعت و چهل دیقه ش رفت داوشم. الانم میگیری 9 ساعت میخابی میشه 20 ساعت. بعد که بیدار شی دو ساعت درگیر حمام و خوردن و نت هستی میشه 22 ساعت. اوج اوجش 2 ساعت بتونی واسه آینده ت کاری کنی. قشنگه نه؟ خخخخخخخ خخخخخخخ
داستان زیاده. ولی خو نمد چر اینجوری شدم ک دیگ نمیشه توضیحات زیاد داد. حوصله ش نی. انگیزه ش نی سید. واقعا نی......... تا چن کیلومتر فقط : ................
03.49 نگران نباش. همه چی رو میتونی درست کنی. لااقل خیلی چیزا رو.
Your body can do it Its time to convince your mind
خیلی جمله قشنگیه.
داشتم فکر میکردم چن تا چیز لازمه اینجا نوشته بشه ولی الان یادم نمیاد چی بودن.صدای گنجشک ها هم زیاده. پنجره رو می بندم. و صبر میکنم تا یادم بیاد.
باید کامپیوتر رو خاموش کنم. صدای فعالیتش رو مخمه.
خب. خاموش شد. چیزایی که میخواستم بنویسم رو سادم خواهد اومد. ولی اینو بنویسم اول. این روزها احساس خسران دارم و این جور حرف ها که نمیخوام بنویسم زیاد ازش. دلم میخواد هدفم رو مشخص بنویسم و به اهدافم برسم. و زندگی خوشحال و شادی رو تجربه کنم. بگذریم.
من میخواستم چیا بنویسم؟ اولین همون جمله انگلیسی بود. دومیش چی بود ... درباره یوتیوب. مثلا دوست دارم درباره ... آها یادم اومد. میخواستم بگم سوال اساسی و مهمی هست به این شکل : چطور میتوان ذهن خود را تحت کنترل کامل یا لااقل بسیار بالایی درآورد؟ هدف از این سوال هم رسیدن به پاسخ این سوال دیگه هست : چطور میتوان برنامه ریزی های عالی انجام داد و در موقع آن، به آن عمل کرد بدون اینکه احساس بدی داشته باشیم یا حس و فکر کنیم روی مان فشار است برای انجام آن برنامه ها.
شاید اساسی ترین و اصلی ترین موردی که بتونه بهمون کمک کنه، توجه به هدف هست. ثبت میکنم و دوباره نوشتنو شروع میکنم.
20.40 هی جرت هی.
حالم خوش نی. نمتونم تمرکز کنم و غیره. کص پدر این زندگی. کیر خر به کص عمه همه بره. خارکصه عا.
19.28 چه گهی بود گرفتارش شدیم
چرا برات مهمه؟ اگه براش مهم بودی اینجوری نمیکرد. چرا کسی که براش اهمیتی نداری، برات مهمه؟ گفت نیازی نداره. پس پاکش کن از ذهنت. تمومش کن.
احساس تنهایی میکنم. کسی که توی رابطه باشه و احساس تنهایی کنه، رابطه ش به چوس نمی ارزه نه؟ رابطه ی ضعیف؛ رابطه ی به درد نخور.
کسی نیست بهش پیام بدم. کلن دو نفر هست که میشه پیام داد. دو تا دخترن. یکیش رابطه س. اون یکی هم ارزششو نداره. سعید و سیروس و مهدی هم حس خوبی ندارم به پیام دادن. اینکه از مشهد رفتیم خیلی چیزا رو بد کرد.
نباید دیگه اجازه بدم فکر اون یارو مشغولم کنه. دیگه تموم شد. حتی دیگه حرفشو نمیزنم. این ایشالا آخرین باره. اگه اومد میبخشم. اگه نیومد دیگه مهم نیست. نمیاد ایشالا. چون منتظرش نیستم.