00.48 چیزه. هیچ رفیقی ندارم جز فاطمه ک باهاش حرف بزنم. اشکان گاهی پیام میده ولی واقعا نمیخوریم ب هم. نمیگم اون یا من. متفاوتیم در کل  

ی فیلمی بود ک ی صحنه شب برفی بود ک اینا تو کتابخونه بودن، و بعد صحنه ای بود ک فک کنم دونفر تو برف بودن. شب تاریک برفی. همین ازون فیلم یادمه  فقط همین. 

یکی از رویاهام اینه که اون دنیا این چیزایی ک شاید تا آخر عمر هم برامون مجهول بمونه رو ب یاد یارم و بفهمم. مثلا اون فیلم رو دوباره ببینم. ی فیلم دیگه رو میگم و این یکی هم. 

ببین خیلی چیزای اینجوری وجود داره ک احتمالش بسیار کمه ک برسیم. ولش کن.

و ببین. باید بفهمیم. باید بیشتر یاد بگیریم. بیاموزیم. واقعا میگم. باید. باید پولی ک درمیارم صرف یادگیری بشه. زنده موندن و تفریح و رسیدن ب هدفا. و یادگیری. 

ب این فکر میکنم ک آینده، چی در انتظارمه. نمیدونم. احتمالش خیلی کمه که با فاطمه آینده مشترکی داشته باشیم. همیشه ب این فکر میکنم ک میره دانشگاه و کلی مورد عالی براش وجود خواهد داشت. و من هم ب تجردم ادامه میدم. شایدم ی دوس دختر معمولی داشته باشم. ک باهم باشیم همینجوری. نمیدونم. میدونی اصلا خوشحال نیستم ک این فکرها تو سرمه. اینکه قرار نیست چیز خاصی بشم. چی بگم. من موتور خریدن تو سرم بود. سه ماهه برنامه ریختم دوسال طول کشید. فکر کن الان ک هیچ برنامه ای ندارم چقدر اوضاع عجیب خواهد بود. باز بگو بیخیال. آخه چطور بیخیال. نمیدونم. شاید من ب این دنیا اومدم ک نسبت ب همه چیز بی حس باشم. عادی باشه. فکر میکنی اندرس اگر امروز اینقدر خوبه، ی روز مثل من بوده؟ فکر میکنم هیچکس با بی خیالی ای ک من دچارشم ب اون جای خوبی ک ما فکر میکنیم خیلی خوبه نرسیده. 

میدونی تنها چیزایی ک واقعا میخوام اینه که تو ی چیزی خیلی خوب بشم و درامد خوبی داشته باشم. اینارم بیشتر برا خودم و بیشتر تر برا اینکه امیدی باشه که بتونم فاطمه رو مال خودم کنم. من ب عشقم ب فاطمه هم شک دارم.

وقت آزاد برا خودم داشته باشم. بفهمم. آقا از زندگی چیزی بفهمم. کار جدید بکنم و ...

لاکن ی ترسی هست ک میگه خیلی رویاپردازی نکن. دنیا اونجایی نیست ک تو فکر میکنی. اگرم هست تو باورش نداری. 

دوست دارم با فاطمه کات کنم تموم شه بره. دوس دارم اگر خیلی منو خواست پیشش باشم نه این وضعیتی ک فقط من میخوامو اونم حرف زدن عادی مونو میخواد نه چیز اضافه ای. 

توانایی شو در خودم میبینم ک مال خودم کنمش. ولی همیشه هیچ چیز مشخص نیست.

واقعیت اینه که ب حضور واقعیش تو زندگیم نیاز دارم. لاکن حالاحالاها همچین چیزی امکانش وجود نداره. نتونستم راضیش کنم تلفنی حرف بزنیم. چ برسه که بخواد اتفاق دیگه ای بیفته. 

ابراز علاقه میکنم. امروز گفت دوست داره ب بقیه پیامامم جواب بده اما نمیدونه چی بگه. گفتم اشکال نداره درک میکنم راحت باش. 

فاطمه و بقیه هفت میلیارد هممون انسانیم. هممون فانی. هممون ضعیف و ناقص و آفل. خیلی برسی میرسی به صدو بیست. عصن تو دیویست سال عمر کن. تهش باید خداحافظی کنی. 

خودم ک فکر میکنم تا هفتاد اینا باشم. ولی خیلی بعیده. معلوم نیست هیچی .

26 فروردین تولد فاطمه س. میدونم ی تیکه از چیزایی ک قراره براش بفرستم چیاس.

21.33 همه حاصلم. الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه... 

23.06 my love 

عزیز دلم خوابه احتمالا. حس خوبیه دوس داشتنش. هرچقدر هم نامشخص باشه همه چیز. شاید قشنگ نباشه این حرف اما تنها دلخوشیمه ک ادامه بدم.

میدونم. اگر نبود هم ادامه میدادم اما سخت و بدون دلخوشی... 

خجالت داره اما اینجا وبلاگ منه. نه همه چیز رو نباید نوشت.