01.20 ی روز میاد با خودم میگم هنوزم باورم نمیشه. آره. میاد اون روز. امیدی به نیومدنش ندارم. ی چیزی بالاتر از مردگیه زندگی من.

04.46 تراس کار کردن برام عذاب آور شده. دوست ندارم لحظه ای این آدمها اطرافم باشن.  جوادی و گنجعلی. 

دلم میخواد از اینجا برم اما میترسم. زمستونی کجا برم ؟ بیمه شدم تازه. اینو ول کنم؟ جای بعدی ای که برم اگر خیلی سخت تر باشه شرایطش حسرت نمیخورم؟

این دونفر به من کاری ندارن اما من مشکل دارم. جوادی درسته رو اعصابه اما گنجعلی چطور؟ دلم نمیخواد یک کلمه هم باهاش حرف بزنم. دلم نمیخواد اصلا یک لحظه هم تو ذهنم بیاد فکرش. وقتی به اون فکر میکنم حس میکنم مشکل دارم. 

من از خیلی چیزها ناراضی ام. 

 

داشتم به خدا فکر میکردم. اینکه هیچ انتظاری ازش نمیره. من ازش بریدم اون چرا نبره؟ 

من رومو برگردوندم اون چرا برنگردونه؟ اون چرا بیاد دنبالم؟ 

دقیقا مث قضیه فاطمه. من قطع رابطه میکنم بعد انتظار دارم اون بیاد سمتم؟ مگه عاشقمه؟ نه.

ولی مگه خدا نگفته عاشق بنده هاشه؟ دروغه. لابد دروغه. نمیدونم. خدا شاید یکسره به فکرمه که زندگیم اینجوریه. شاید اگر حواسش بهم نبود زندگیم . ول کن داداش. چقدر تو ساده ای... ول کن همه چیزو... تو توی این دنیا تنهایی. ی روز هم میمیری. هر اتفاقی توی زندگیت افتاد و نیفتاد بپذیر. هیچ راه دیگه ای نیست. 

بیست و دوسالگی سختیه. خیلی سخت. 

مقایسه نمیشه کرد زندگیا رو. کی گفته؟ من زندگیمو با دیگران مقایسه میکنم و میبینم خیلی هامون یک گهیم. و خیلی ها خیلی زندگی فرق کننده ای دارن. از رابطه ها بگیر تا پول و رفاه و هوش و تحصیلات و هیجانات و تفریحاتو احساساتو استعدادها ووو ...

مصطفا تو هم خیلی استعدادا داری اما کو؟ کودوم؟ نمیدونم رفیق... من حالم شبا خوب نیست. وقتایی که به زندگیم فکر میکنم. و به چیزی که نمیفهمم. به نفهمی ها. به این گیجی و گنگی و تنهایی. و بلاتکلیفی. 

آخ که چ سخته. هیچکس نمیفهمه. هیچکس نیست که بفهمه. من حتی نمیذارم کسی بفهمه. 

مصطفی.

این نوشتنای تو به چه درد میخوره؟ چرا انقدر دنبال ترحمی؟ تو ازینا هیچی نصیبت نمیشه. اینا فقط گزافه گوییه. چرا نمیخوای قبول کنی و رها کنی... کاش میتونستی. کاش کلا فرق کننده میشدی. 

زندگی عزیزم. دارم رنج بی ارزشی میبرم که تو شاهدشی. چقدر رنج بی ارزش بردن سخته تحملش. خودش ی رنجه. 

از خودم و طرز زندگیم و افکارم متنفر شدم. حالم بیشتر بهم میخوره ازش. فقط تف.

 

04.58 از بیست و دو مهر تا امروز قفله رو 851. 

انقدر منفی شدم که فکرام. که راهی نمیذاره این ذهن. شیطان واقعیه؟ این فکرا از کجا میاد پس.

 

05.03 همیشه ی جوری با آدم رفتار کنید ک حس کنه بچه س و بزرگ نشده. اونجوری شما بزرگتر ب نظر میاین.  اونجوری شما آدم بزرگه این.

من بزرگ نشدم که نشدم. چه اهمیتی داره؟ هیچ. تازه بیست و دو سالمه. 

بیست و دوسالمه که میخوام کون خر رو بیستودوسالگی پاره کنم. که چه؟ 

 

واقعیتش از این زندگی بی معنی ی خونه میخوام که کرایه خونه ندم ی حقوق دو تومنی میخوام که سره کار نرم و بعد هر کاری که تونستم برا زندگیم انجام بدم. 

 

واقعا الان معضل زندگیم اراده نداشتنه و هیچ چیز دیگه ای نیست.