01.03 باهرکی مث.. ! (!) هه. کیریا.

01.29 سر کارم احترامی ک لایقشم بهم گذاشته نمیشه. هرروز داره بیشتر از بعضی همکارام بدم میاد. مجبورم با همونی ک ازش بدم اومده شب هم با سرویس برم خونه. وقتی ی سالندار صفر بودم خیلی خوشحالتر بودم تا الان که باتجربه ترم و کار از دستم برمیاد.  چه میشه کرد. باید تحمل کنم تا درست شه. باید حقمو بگیرم. حداقل صبر کنم تا مقداری ک نیاز دارم پول دربیارم و بعد ازینجا برم. هم ب اینجا وابسته شدم هم وقتی میرم حالم بد میشه و برمیگردم خونه. ی حال دوگانه. درست میشه. باید صبر کرد.  ممنون ک خوندی. ممنون ک شد برات کامنت بذارم. 

ب نسیم.

 

02.15 ما باید بدونیم که. باید یاد بگیریم که درسته تو یه چیز ایده آل توی ذهنته. اما همیشه هم برات عملی نمیشه. پس باید آروم باشی. لبخند بزنی. و ببینی آیا واقعا راهی نیست؟ و بعد اگر جواب نه بود. بری سراغ ی برنامه دیگه. تو باید طرح خودتو داشته باشی. حتی اگه بارها عوض شه. 

 

شاید بشه گفت من طرحم این بود ک فاطمه بشه دلخوشیم و بعد زندگیم با آرامش خاطر بره جلو و تلاشامو بکنم با تکیه ب اون دلخوشیم. این فکرم بود. اما پلن احتمالا باید عوض بشه.

 

02.53 تمام حرف من اینه. اگر توان آقای ایکس 100 هست و توان من 120 و توان ایگرگ 140 و توان زد 160 ؛

اگر همه مون با مثلا 90 درصد توانمون کار کنیم، و کار ب راحتی پیش بره خیلی درست و صحیحه. تا اینکه آقای ایکس توانش رو 50 درصد استفاده کنه و ما مجبور بشیم همگی با توان 100 درصد کار کنیم. تا اون 40 درصدی که آقای ایکس کم گذاشته رو جبران کنیم. و ب فنا بریم. ما نابود شیم، خسته شیم و مصدوم قرمز شیم، ب خاطر آقای ایکس که از توانش مثل ما استفاده نمیکنه. این نامردیه. 

حالا حساب کن علاوه بر آقای ایکس آقای ایگرگ هم بخواد از 50 درصد توانش استفاده کنه. چه اتفاقی میفته؟ 

ما مجبوریم بیش از توانمون مایه بذاریم. میشه مگه؟ بله میشه. و اون آسیب ب جسم و روحمون میزنه. 

 

آقای ایکس. آقای ایگرگ. آقای زد. آقامصطفی.  لطفا. لطفا. لطفا. کم نذار... در حد توانت و در حد وجدانت کار کن. کم نذار... 

 

و میدونی در حالت دومی ک ترسیم کردم چه اتفاقی میفته؟ 

آقای ایکس و ایگرگ نون تمیزی نمیبرن خونه شون.  آقامصطفی و آقای زد نسبت ب همکاراشون علاقه شونو از دست میدن و بی اعتماد میشن. حال خوبشون خراب میشه و نمیتونن مثل قبل خوب باشن. به کارشونم تاثیر میذاره. همدلی از بین میره و دودستگی پیش میاد. 

 

03.06 آقای حسن زاده و آقای بابایی عزیز. درسته که امروز خیلی خسته شدم و قاعدتا نباید اینجور حرفا رو بزنم. اما دوستان گلم؛ همکاران عزیزم؛ 

ببینید ما سه نفر تنهایی میتونیم یک سالن رو بچرخونیم. اگر بخوایم. در توانمون هم هست. اگر بخوایم. 

ببین من کاری ندارم تا الان چ اتفاقاتی افتاده و نیفتاده توی این سالن. از حالا صحبت میکنم.

چی میخوام بگم. میخوام بگم داداشای گلم. ک واقعا مثل داداشام میمونید. 

ما چرا اینجاییم؟ چون نیاز مالی داریم. شماهارو نمیگم. خود من اول کار فقط ب خاطر نیاز مالیم وارد این کار شدم. 

آقای حسن زاده میگه حداقل یک سال و نیم اگر شرایط، طبق پیش بینی هاش پیش بره اینجا میمونه. 

آقای بابایی هم متاهل هست و فکر میکنم شدیدتر از ما نیاز مالی داره و باید کار کنه.

دغدغه ای ک میخوام مطرح کنم اینه که. حالا ک ما اینجاییم؛ چرا فقط ب نیاز مالی مون فکر کنیم. چرا به عالی بودن تو کارمون فکر نکنیم. این واقعیته. واقعیته که آدم اگر توی کارش عالی باشه، حتما از کارش لذت میبره. 

 

ممنون ک تا همینجا هم تحمل کردید. بقیه صحبت هام هم دردی دوا نمیکنه. چون قرار نیست ب شما بگم... و فقط اینجا مینویسم.

 

بچه ها. بیاید یکم باهم همدل تر باشیم. بیاید باهم تمام توانمونو روی کارمون بذاریم. 

ب خدا فرق داره آدم با عشق کار کنه تا اینکه فقط کار کنه... تراس تا وقتی توش هستیم مال ماهاس. ماییم ک اکثر ساعتای زندگیمون تو تراس میگذره... ب خدا حیفه این خونه، پرعشق نباشه. پر از حس وظیفه شناسی و حس مسئولیت. 

 

دارم تراس رو با گنجعلی تحمل میکنم. یکهو بدجور ازش بدم اومد. از رفتار بدش بدم میاد. منم نگاهم بد بوده. من بد و سرد و جدی بهش نگاه کردم. نگاه سنگین خیلی بده. 

دوست داشتم عذرخواهی کنم، اما دلم نمیخواد دیگه کلمه ای، اضافه باهاش صحبت کنم. 

یکهو چی شد؟ 

شاید ب خاطر اون شب بود ک بحث داشتیم. بعدشم یادم نیست. کم کم بوده حتما. یکهو نبوده ولی یکهو شده حالا. 

دوست ندارم بهش لبخند بزنم. دوست ندارم هیچ توجهی بهش داشته باشم. دوست ندارم باهاش حرف بزنم. قضاوتی ک ازش تو ذهنم نصفه و نیمه میاد و میره برام بی اهمیته و ارزش نوشتن نداره. اما نمیدونم چرا ب خاطر ی آدم اینجوری خودمو ناراحت گرفتم و الانم قیافه م واقعا ناراحت بود ک حالت چهره مو عوض کردم. اما سخته ب اینا فکر کنی و چهره تو ثابت نگه داری... 

ب عنوان ی همکار، کاش اینطور نبود روابطمون. ای. کاش. 

خدایا کمکم کن. حتی ذره ای اضافه با ایشون صحبت نکنم. خدایا کمک کن. اشتباه کردم امشب هم. واقعا اشتباه کردم. ای کاش بتونم از امروز کنترل کنم خودمو. دلم نمیخواد باهاش کلمه ای حرف بزنم. حتی یک کلمه.

 

03.30 فاطمه خانم. میدونم منم خیلی حرفها زدم ک ناراحتت کردم. تو کمتر از من. فکر کنم. 

عذرمیخوام. با تمام وجود عذرمیخوام. چاره ای پیدا نمیکنم جز عذرخواهی... فقط میتونم بنویسم ای کاش اتفاق نمی افتاد. 

من جوون تر بودم. و نادان تر. ای کاش میشد همیشه بهترین تصمیم رو گرفت، اما نمیشه. 

و صد حیف ک نمیشه... 

فاطمه خانم. ای کاش افکار مسمومی ک درباره تو ب ذهنم میومد هیچوقت وجود نمیداشت. 

من با خودم گفتم اگر رابطه مون سرانجامی نداره و قراره ی روز قطع بشه، چرا باید ادامه بدم. چرا باید در لحظه زندگی کنم. من ب آینده فکر کردم. تو ب لحظه فکر کردی ولی من ب آینده...

آینده ای که تو توش نباشی خیلی سخت بود تحملش. من نتونستم تحمل کنم. من هرروز حالم بدتر از بد میشد وقتی باتو حرف میزدم و میدونستم ی روز قراره دیگه باهات حرف نزنم. هرروز این فکر سراغم میومد. 

منی ک الان اینقدر یک نفر رو برای همیشه میخوام، هیچ معلوم هست ک تا هفته بعد تا چند ماه بعد و حتی تا چند سال بعد، چقدر بیشتر بخوامش؟ میدونی چند برابر میشه؟ و میدونی اگر اون موقع بخوام رابطه مو قطه کنم چقدر سخت تر میشه؟ 

 

تصمیم من سراسر خودخواهی بود. و انتقام جویی. 

انتقام جویی. از این جهت ک برای من ک منفعت نداره بذار برای اون هم نداشته باشه. حرف زدن با من منفعته؟ چه جالب. این فکر خودم بود. ک لابد یکم هست ک اون کمی میخواد وجود داشته باشه. 

فاطمه. 

زمانی گفتم امیدوارم حال من واست پیش بیاد ک بفهمی من چ حالی داشتم، اما الان میگم ای کاش هیچوقت این حال من سراغت نیاد. چون همچین تجربه دلچسبی هم نیست. 

اینکه خودتو انتخاب کنی و ب خیال خودت انتقام بگیری و دست اول و دست وسط و دست آخر هم سراسر بازی رو ببازی. کدوم بازی. بازی با وقت و عمر و پیدا و پنهان وجود؟ کسی چ میدونه.

ای کاش یا عاشق نشی. علاقمند نشی. یا اگر میشی برسی. خوشاید برات پیش بره. نه اینجور تلخ. نه اینجور زهر.

هنوز محبتت توی قلبمه و حس میکنم و فکر میکنم هیچکس جز تو برای همیشه باهم بودن واسه من وجود نداره. شاید هم اشتباه باشه. شاید هم. 

چنان گفتم هنوز، انگار چقدر گذشته. یک سال هم نشده. نگذشته ازون فراز و نشیب. 

فاطمه ی رویای من. هردختری با چشمایی شبیه ب رنگ چشمای تو میبینم حالم تغییر میکنه.

هر دفعه همکارا آهنگی میذارن ک دردی ک توی شعر مطرح میشه شبیه درد منه حالم متغیر میشه. یادت میکنم. ناراحت میشم. چندتا ناسزا بار دنیا و زندگی و همه چی میکنم تا آروم بشم. بدتر میشه.

فاطمه. 

تو نمیدونی حال منو. و ای کاش ندونی. و ای کاش هیچوقت هیچوقت دوباره اینجارو نخونی. 

کاش زودتر از این خواب عمیق و طولانی بلند شیم. این کابوس ب پایان برسه و چشم وا کنیم و دنیای واقعی رو ببینیم. دنیایی ک خواسته خیالمون درش محقق میشه. من بهش امیدوارانه آرزومندم.

 

04.02 :)) خوندن چن تا از کامنتای آیسان عمیقا شادم میکنه :)) این همون آیسانه که اینقدر مقهورش بودی سید :))  :0    D:   :)  

آیسان همچنان دوس دارم. چون خیلی بچسب بود متناش و آهنگاش. سلیقه موسیقاییمون هم خیلی جاها شبیه بود. نصف بیشتر آهنگایی ک معرفی کرد و دان کردم خوب بودن و پسندیدم.

ضمن اینکه از دراکنیان گفت. دراکنیان چیز کوچکی نیست. چیز بزرگی است :)))

مصطفی. خوشحالم خوشحال میبینمت رفیق. تنهایی ت نشون میده آدم میتونه ی سبک دیگه باشه. و تو  ی سبک تلفیقی بچسبی. واسه خودت.  :))))))))))))))))) 😂😂😂

 

04.06 override-Slipknot   👍👍👍 هن؟ 👍👍👍 مرسی آیسان. 

 

04.08 کس بی بی فاطمه عو آیسانو هرکی هستو. کس عمه همه.