01.17 مصطفی.  هر سوالی هم بکنم ازت آیا فایده ای داره؟ :)) 

01.44 ی شایع هست از وب ممرضا گرفتم. صابر ابر خدایی خوب ادا میکنه اون دیالوگو. آفرین. بازیگرامون خدایی خوب بلدن بدبخت باشن :))

 

02.01 من چن سالمه مگه. 22. مثلا اگه 32 بود حق نداشتم بگم؟ :

میشه ی دختر فوتبالیست داشته باشم؟ 

رویا پردازی مو ادامه بدم؟ 

اگر فرض بگیریم من تا یک سال آینده همه چیز واسه ازدواجم فراهم شه، بیستو سه سالگی ازدواج کنم و دوسال با خانومم زندگی کنم و بعد از دوسال توی بیست و پنج سالگی بچه دار شم، و پنج سال بزرگش کنیم و من بشه سی سالم، اونوخت، من ی بابای سی ساله با انرژی ام که میتونم به دختر پنج ساله م فوتبال بازی کردن یاد بدم! :))) رویا بود این؟!!! (!!!) :)))

 

02.16 من دوبار تو زندگیم کتاب هدیه گرفتم. ی بار برادرم راهنمایی بودم "تیزپا تیزچشم و تیزگوش" رو بهم داد. شاید سیزده سالگی. عالی بود خوندن اون داستانها... عالی.  یک بار هم مرگ ایوان ایلیچ . تولد بیست و یک سالگیم.   من اگر از کودکی کتابخون بار میومدم آدم متفاوتی میشدم از اینی که هستم. همه مون هم. فکر کنم.  آخرین کتابی که تا آخر خوندم هم همون بود فکر کنم.    اینارو چرا گفتم. چون این ایوان که نوشتی توی پست، یاد اون انداختتم. 

 02.19 باید ننویسم. باید ننویسم آقا مصطفی. سررسیدو برا این گذاشتن. برا اینکه ننویسی. برا اینکه ترک کنی. وگرنه چرا گزارش. برو سررسیدا هست بخون. اگه نیست هم به درک. چه اهمیتی داره ثبتش. که بعد ها یادت بیاد یا نیاد. 

چرا اونقدر امید داشتم. / من باید با ممرضا ی تیم میشدیم. ولی نه. من ی تیم ی نفره م. همیشه همین بوده و خواهد بود. / چرا. چی شد. کسی نفهمید. یادش بخیر. من این اواخر دیوونه ش بودم. آخ... 

خدایا کمک کن. 

چرا ننویسم. نمینویسم. باشه. نمینویسم. باشه. سعی میکنم رفیق. سعی میکنم. حتما.

02.33 فعلا خدافظ رفیق... دوستت دارم. ببخش...