سیروس اومد دیدنم. امروز روز نهم عید هست. در پارکی موسوم ب پارک ملت واقع در محله آزادشهر قدم میزنم. اون مثال معروف ک مگه تو پارک ملت داری راه میری رو ب منصه ظهور میرسونم. کسشر مینویسم و با هدفونی ک داداشم بهم هدیه داده ی چیزی بگوی آرمین و تتلو ره گوش میدم. هوا گرگو میش شده عو نزدیک اذانه. پیرهن زرشکیه رو با شلوار راسته تراس پوشیدمو کفشا طبی ای ک جوادی بم معرفی کرده عو پوشیدم. آروم قدم میزنم و رسیدم درب اصلی پارک (یکی ار درب های اصلی) تقریبا روبرو امامت 4 . عینکمو دراوردم وصل کردم ب دکمه دوم پیرهنم. دیروز عصر حموم رفتم تراس. سیروسو ک بدرقه کردم از اون موقع قدم میزنمو تایپ میکنم. بیشتر ب فاطمه فکر کردم و اینکه امید دارم هنوز و تا امید دارم ادامه میدم ب امید داشتن و سعی میکنم ی جوری بشه رسیدنم بهش. ولی هر دفعه که به امیدی ک دارم فکر میکنم، یاد تصویری ک ازم تو ذهنشه می افتم و ناامید میشم. لاکن فکر میکنم ی روز میرسه که بیخیالش میشم. شاید تا ابد مچرد بمونم. مشخص نمیکنه. شاید ی روز با قزیه کنار بیام. نمیدونم.
این روزا ساعت کاری مشخصم ب عنوان ی پشت خط زن 11 تا 16 و 19.30 تا 24 ئه.
اما من تقریبا هرروز 12 تا 5 میرم و ساعت دومو درست میرم. ک سوخته بارها گفته ساعت کاری ای ک واست مشخص شده ره بیا.
19.00

از ثبت کردن هام و اینکه قرار نی بهش توجهی بشه درآینده، احساس بی ارزش بودن میکنم. جمله بندیه اشتباهه گویا.
اما. همچنان جریان فاطمه ادامه داره...
The Apostasy Canticle-Draconian
محمد بابایی فعلا هست. دیروز یا پریروز با سوخته صحبت کردم که بابایی کارش خوبه و نباید بره. اخلاقش و اینا حل شدنیه. بشینید مشکلاتشو ببینید حل میتونید بکنید یا نه.
فرداش گفتم وضعیت بابایی چطور شد گفت هیچی دیگه. نگهش داشتم.
19.13
تنها چیزایی ک مونده. خیلی چیزا.
فاطمه تو واقعیت هم مال من نباشه . اینجا هست. برای همیشه.
19.17 The Failure Epiphany