01.10

سال 81 ب دنیا اومده و سال 97 فکر میکنه وارد 16 سالگی شده. شونزده رو پر کرده. وارد هیفده شده. پارسال هم بهش گفتم 16 سالشه میگفت 15 .
وقتی میبینم اینهمه آدم بهش تبریک گفتن و منم یکی ازونام و ی جواب خیلی عادی بهم داده، برام حس خوبی نداره. من چه انتظاری دارم؟ انتظار دارم فقط واسه من پست بذاره. که چی.
انتظار بی جا.
من دارم بیخیال میشم حاجی.
آره... این اتفاق باید بیفته...
خالق عزیز. این راهیه که تو برام مقدر کردی یا خودم. فرقی نداره. میپذیرم.
رهسپار نیستی. در نهایت ضعف و بی ارادگی. پوچ و تنها. در نهایت نادانی و غم.
خالقا. این بنده ت رو بپذیر. روحش رو قرین آرامش قرار بده... آرام... خاموش...
01.32
همیشه اینطور حساب کردم
فروردین 81 بدنیا میای و فروردین 82 یکساله میشی و فروردین 97 هم 16 ساله میشی.
16 سالگی دیگه تموم شد ب نظر من. شونزده سال از اون روزی که چشم باز کردی رو به این جهان گذشت. از این به بعد هر روزی میگذره، یک روز از هیفده سالگیه. هیفده.
حالا اشتباهه یا نه من اینجوری حساب میکنم
برا این خصوصی هم عذر خواهی نمیکنم. چشم.
روزگار خوش...
""
من مصطفام. قدرت زنده موندن تو این شرایط مزخرف رو دارم.
01.36 خالقا. تو میدونی. بهتر از هرکسی. هر کدوم از ما جمع چهار نفره بمیره نه تنها ضرری ب جهان نمیرسه که سود هم میرسه.
خالقا. اگر وجود داشتی زودتر از اینها ب دادمون میرسیدی. اگر هم وجود داری و حکمتته. به درک.
01.58 استراتژی اینه که اگه تا سی سالگی به جایی دسیدم و راضی بودم اجازه دارم زنده بمونم. لاکن دیدم همین آش و همین کاسه س باید تمومش کنم. آره... باید...
02.02 دهه چهارم هم بخواد کسشر باشه نمیخوام اصن شروع بشه. برا این.
02.09 نمیدونم چه غلطی بکنم. هر غلطی میخوام بکنم نمیتونم. میترسم. من ریدم. یک سال کار کنی فقط 10 تومن پول جمع کنی. و فقط هم کار کنی. شب و روز. که به خاطر پول حرص بزنم. عمرم داره میره و از آینده هم میترسم. سردرگمم و نمیدونم چه گهی بخورم. باید ماشین بخرم. باید گواینامه بگیرم. فعلا همینا شده تنها هدفا. هدفای نحسی که به چه راحتی برا بقیه میسر میشه و برا من باید با گوخوری فراوان شکل بگیره. خالق گاییدی ب مولا. کیرم به کص عمه ت بره.
04.56
گاهی ک از مشکلات مردم خبردار میشم یکم خیالم راحت میشه و احساس سبکی میکنم. میگم خوبه من فقط مشکلاتم اون چیزاییه که هست! والا ب نظرم خیلی چیز ناجوریه این. چه خبرا؟ خوبی؟ لطف کن ی گزارش کوتاه بهم بده ببینم در چه وضعیتی [نیشخند] کجای لیسانس بودی؟ گرفتیش ؟ ترم چندی؟ فک کنم متولد 76 بودی. و اگر درست بگم شهریور یا مرداد. ( شرمنده م که یادم رفته چه روز و ماهی بود) راستش ما هیچ وقت اونجوری ک انتظار میره دوست نبودیم. ینی صمیمی نشدیم. ولی من همیشه سعی کردم پیگیرت باشم. چون آدم پیگیری ام وقتی از نوشته های یک شخصیتی خوشم بیاد [نیشخند] نمیدونم در چه حالتی و با چه حالی این کامنتو میخونی... چون واقعا تاثیر داره تو جوابی ک ممکنه بدی یا اصلا ندی! ولی خب. مینویسم دیگه. والا شرایط زندگی خودم تغییر خاصی نکرده. جز اینکه حس میکنم دارم ناامیدتر میشم به رسیدن به اون عشق مجازی. تو زندگی منو میدونی چی ب چیه؟ 23 ساله. فرزند سوم و آخر خانواده. با فاصله سنی 8و 9 سال. با برادر و خواهرم. پدر بازنشسته و مادر نیمه بازنشسته(هنوز زمانش نرسیده که حقوق بازنشستگی بگیره چون 10 سال کار کرده. خانه دار) سه نفری توی خونه اجاره ای زندگی میکنیم. البته امسال اجاره کمتری میدیم. 150 تومن. چون رهن بیشتر دادیم. پدر مادرم همینجوری تو خونه ان و منم هرروز کلا سر کارم و کم پیششونم. فقط موقع خواب و روزهای آف تقریبا. سربازی معاف شدم ب خاطر ضعیفی چشم راستم و دانشگاهو ول کردم ک بهت گفتم چرا.. بعید میدونم دوباره برم دنبالش. یک ساله کاری انجام میدم که یادگیری نمیگم نداره، ولی آینده خیلی درخشان شغلی نداره... چون علاقه خاصی بهش ندارم. و شاید توانایی ش. وگرنه که خیلیا هستن از همین شغلها جاهای بهتر و همینجا حتی، حقوق های خوبی میگیرن. بزرگترین مشکلم سردرگمیم و عدم توانایی در تصمیم گیری و اجراست. بی ارادگی اسمشو بذاریم. چقدر حرف زدم.
اینهارو میخواستم به ابسنتی بفرستم. زیپور. نسیم. نفرستادم.
05.09 ب گمونم باید کم کم اینجارو تعطیل کنم. من چطور با آدمای مجازی آشنا شدم؟ با وبلاگ نوشتن و نظرگذاشتن و تبادلات نظری! گویا باید وبلاگ جدیدی رو شروع کنم، برای پیدا کردن دوست های جدید. لااقل برای داشتن چند تا رابطه. هرچقدر هم نصفه و نیمه. هان؟
باید شکست بخورم و شکست بخورم و پیروز بشم. زندگیه دیگه. سر آدم ب سنگ میخوره. حتی بعد این همه مدت. دوباره.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت توسط
|