اتفاقا من ترجیحم اینه که بیام همینجایی ک کامنت دادم جوابمو بخونم. و چ بهتر ک شما همینجا جواب میدی. خواهش میکنم. لذت میبرم از مصاحبت با شما. من خیلی تعداد وبلاگایی ک دنبال میکنم کمه. البته همیشه همینجوری بودم. و اینکهچند وقته خیلی دیر ب دیر با کسی مکالمه وبلاگی دارم. تقریبا رابطه های قبلیم چیزی ازشون نمونده... وبلاگ واسه من همیشه اولین اولویت توی مجازی بوده و هست... ولی با توجه به کم شدن تعداد بلاگرا، دوستی ها و مکالمات وبلاگی منم بیش از حد کم شده... ی مدت رفتم بیان، ولی بلاگفا ی چیز دیگه س... وابسته ش شدم. دوسش دارم. و متاسفانه هی دارن تغییرات میدن توی چیزای مختلفش. من ناراضی ام از این تغییرات... تغییر خوبه. ولی نه اینجا. اینجا نوستالژیه... باید دست نخورده بمونه :( آره :))) اون قسمتش هم خیلی باحال بود :))) من عاشق جویی شدم تو این سریال :))) اوایل چندلر رو دوس داشتم ولی الان فقد جویی :)) اینوگفته بودم. تقریبا مطمئنم :| :)
06.25
دقیقا همکاری ک این سریالو واسم ریخت و خیلی تعریف میکرد همینو بهم میگفت. میگفت هر از گاهی رندوم یکی از قسمتا رو میبینه. هنوزم. بعد سه بار از اول نگاه کردنش ! :| راستش من در اون حد دیگه فکر نکنم باشم که بخوام برا بار دوم هم ببینم. ولی خب. رندوم رو پایه م :) تا الانم گاهی انجامش دادم ؛) تنها سریالی که دوباره نشستم از اول نگا کردم گیم آو ترونز بود. اونم عجب سریالیه... با اینکه ی بار قسمت اولش رو شروع کردم ب دیدن و دست کشیدم؛ ب خاطر مسائل اخلاقی ای ک توش رعایت نمیشه. ولی خب دوباره که شروع کردم نادیده گرفتمشون و دقت کردم ب داستان. داستانش واقعا جالب بود. نمیشه منکر شد. ولی خب الان اگه بقیه شم نبینم برام اهمیتی نداره زیاد. نمدونم چرا. (فصل بعد دوسال دیگه س فک کنم) ضمنا ارباب حلقه هارو ولی 3 بار از اول دیدم [نیشخند] خیلی خوبه... خدا خیرشون بده اینارو ساختن... :))
06.46
نه راستش پایان دادن به زندگی منظورم بود. خود-کشی. من متولد اول تیرماه 74 ام. دارم 23 ساله میشم کم کم... امید ب زندگیم که راستش زیادم نیست. ولی خب منظورم این بود که باید حواسمون ب مرگ هم باشه. احساس میکنم درست تره که هروقت برا آینده حرف میزنیم یا برنامه میریزیم زیادم توش غرق نشیم و مطمئن نباشیم چون مرگ خیلی قدرتمنده :) ما وقتی عطسه میکنیم قاعدتا انتظار میره یکی بگه عافیت باشه. ولی خی معمولا مادرم میگه هان باز لخت رفتی بیرون سرما خوردی :)) البته من چون قبلا شنیدم روایته، هر وقت خودم عطسه میکنم میگم الحمدلله(معمولا) با اینکه الان هیچ باوری در من وجود نداره تقریبا. باور به خوبی دارم. و چیزی نزدیک به باور هم وجود داره که این جهان خالق داره. ولی خب در همین حد هستم الان... ولی خب. چند سال پیش مذهبی بودم و سخنرانی و منبر زیاد گوش دادم... و خدارو هم شکر ب خاطرشون. خیلی هم عالی بودن... چقدر خوب. روانشناسی رشته مورد علاقه منه. در کنار فلسفه و جدیدا هم جامعه شناسی. آخرین کنکوری که دادم فقط همون دو تا رشته رو میزدم شهرهای مختلف. نمیدونم قبلا گفتم بهتون یا نه. دو ترم هم روانشناسی عمومی بودم(نخوندم راستش) و ترم سوم دانشگاه رو رها کردم و برای امتحانا هم نرفتم. (سربازی رو معاف شدم برای همین راحت تر شد این تصمیم) دلایلش هم اگر بخوام بگم راستش شاغل بودن بود که وقت نمیشد کلاس برم یا درس بخونم، اوضاع مالی بود، اوضاع جسمی و روحی بود (یک ماه کامل استراحت مطلق توی خونه بودم به خاطر اینکه کمرم سر کار ساختمونی مشکل دار شده بود...کمرمون خانوادتا ضعیفه. کلا بدنمون ضعیفه...) و همه چیز دست ب دست هم داد که ادامه ندم. هر ترم هم با خودم میگفتم دوباره برم اما شک داشتم و دارم هنوز. که آیا بهم اعتمادی هست؟ که مردونه درس بخونم و دوباره شکست نخورم؟ ترس از شکسته که مانع از تصمیم گیریم میشه تو این مورد... (و در اکثر موارد زندگیم) روانشناسی خیلی خوبه. هر چیز مربوط به انسان و تحلیل و تفسیرش برای من بسیار جذابه... ایشالا موفق باشید. خیلی خوشحال میشم که شما بتونید ادامه بدید و پیشرفت کنید. آرزو میکنم عالی پیش بره.