نه راستش. قبلا هم بهش زیاد فکر نمیکردم. دلایل کافی واسه اون کاررو نداشتم و ندارم. بدیش اینه که دلایل زیادی واسه زندگی کردن هم ندارم. ولی خب این کفه ترازو خیلی سنگین تره الان. من وقتی ب مرگ فکر میکنم حس خاصی ندارم. با خودم میگم بالاخره اتفاق میفته. بعدش هرچی باشه (اگر باشه) باید پذیرفت. مثل این دنیا که خیلی چیزاش رو باید بپذیری. نپذیری خودت اذیت میشی. درمورد مرگ اطرافیانم اصلا زیاد فکر نکردم تا حالا... نکنیم هم بهتره. کلا فایده نداره این فکرا. از حرفاتون تشخیص میدادم افکارمون شباهتهایی داره. موافقم با حرفاتون. و ممنون از لطفتون. تشکر. و اینکه اتفاقا همین چند روز اخیر یک موقعیت شغلی بسیار خوب توی محل کارم ب وجود اومده که ب منم گفتن اگر خانومی رو میشناسی معرفی کن. صندوقداری هست، ولی ساعتاشو کمابیش میشه اوکی کنید. اگر مشهد بودید امکانش بود ک همکار بشیم! :) اهل کدوم شهر هستید؟
07.55 :)))
دکتر هلاکویی زیاد گوش میدم یکی دو شبه.
کاری که میکنه با استفاده از اطلاعاتی ک از شنونده مخاطب میگیره، از اطلاعاتی ک طی مطالعات و آموزشی که دیده و اندوخته، استفاده میکنه و ارتباط پیدا میکنه و تحلیل و تفسیر میکنه و تشخیص میده که مسئله و مشکل چیه و براش چه کاری میشه انجام داد.
گاهی ابدا مشکلی وجود نداره و فقط نیازه مراجع(با ضمه ب میم)، به خودش بیاد و عاقلانه رفتار کنه. کاری هم از دست دکتر برنمیاد.
البته این حرف خودمه.