01.22 سلام.  از اینکه شنبه ها 16-17 ساعت میخوابم ابدا رازی نیستم. 

و این جریان هر هفته داره تکرار میشه متاسفانه. 

 

و راستش امشب تو راه برگشت رو موتور یاد فاطمه افتادم. کم رنگ. و ی حسرت کوچیک. که ای کاش با لبخند با هم بودیم. خیلی کم و محترمانه دوست بودیم و من حسرت نمیخوردم که همه چیز از دست رفته. و بعد.

و بعد نمیدونم کی و کجا بود که فکر کردم اون دوستی مثل تو رو نمیخواد. بعد گفتم اون خوب تر از این حرفهاست مصطفا... مهربون تر از این حرفهاست... منطقیه ولی مهربونه. نباید اینقدر هرجور دلت خواست درباره ش فکر کنی... اون بهترین دوستیه که تا حالا داشتی. البته اگر اسم اون رابطه رو دوستی بذارن. تو که بهتر میدونی. من همیشه با مفهوم دوستی مشکل داشتم و دارم... من بلد نیستم تفاوت ها رو بپذیرم و مخلصانه همه چیزمو فدای رفیق کنم. مطمئنا اگر خود منم مقابل من قرار میگرفت ب عنوان دوست، راه ب هیچ جایی نمی برد دوستیمون. چون اساسا من به دوستی اعتبار ندادم تو ذهنم. هیچوقت... شاید برای همینه که هیچ دوستی ندارم... سجاد دوست خوبیه. تنها دوستی که برام مونده و باهاش ارتباط دارم. بعلاوه سیروس. که خیلی کم شده دیدار هامون. چون هم ازدواج کرده هم تهرانه.

 

01.30 دلم خیلی میخواد با فاطمه حرف بزنم. مثل قبل.. خیلی خوب بود وقتی باهاش حرف میزدم... خیلی خوب بود... 

آه... 

 

01.34 خالقا... پشیمونم.. پشیمونم به خاطر همه ی اشتباه ها و خطاها و ظلم هایی که کردم... خیلی دوست داشتم قوی ترین شخصیت ممکن رو داشتم... خیلی دوست داشتم عالی رفتار میکردم... ولی نبود و نشد... خالقا... دوست دارم بهترین عملکرد رو داشته باشم. خیلی با اینی که هستم فرق کنم. متفاوت باشم... دوست دارم جنتلمن باشم. کمکم کن... خالقا... کمکم کن بهترین بشم... خالقا... کمکم کن... ازت درخواست میکنم... تو که میبینی. خودم هیچی ندارم. اگر اراده دادنیه بهم بده. اگر عزم دادنیه بهم بده. اگر ذره ای دست توئه ازت درخواست میکنم کمکم کنی... اگر راهی هست بهم نشون بده. ی کاری کن بشه... دوست ندارم اینجوری بمونم. خالقا... ممنون که با تمام مجهول بودنت برام، دارمت که باهات حرف بزنم... جز تو و خودم کسی رو ندارم... دوستت دارم.

 

01.38 من خیلی به فاطمه امید داشتم. هنوزم دوسش دارم. مهرش هنوز به دلمه.

06.55 از نوشتن همه این خطوط بالا پشیمونم. نه پشیمون. چیزای بی فایده و بدردنخوریه. نوشتن نداره. حتی همین هم.