نه فقط (شروع اسپویل) برای اینکه قدر سلامتیت رو بدونی (!)! یادگرفتنی هم توش داره. شاید. هرجور صلاحه... آره. با دیدن این فیلم از بیماری ها میترسم. قبلا خیلی کم بهش فکر کردم اما الان. مطمئنا میترسم. کاری براش نمیشه کرد. مثل همه ی چیزای دیگه دنیا باید اول باهاش کنار بیای بعد ببینی چه میشه کرد.
بیست چهارمه. یک روز از سه روز پایانیم تو تراس. این اتفاق داره میفته. 24 25 26 و تمام.
آه... خالقا...
فکرش به سرم زد. که وردارم همه پولی که جمع کردمو برم ی شهر دیگه. ی اتاق تو مسافرخونه کرایه کنم. ولی نمیدونم چطور زندگی کنم. ولی ی شهر دیگه تنهازندگی کنم. که بزرگ بشم. که بزرگ شم...
از گرسنگی دل درد گرفتم.
حرفی که میخواستم بعد از این بگم رو هم فراموش کردم.
04.51 برم تهران، اول برج، یک گونی برنج، یک گونی سیب زمینی، ده شونه تخم مرغ، ده تا مرغ، یک قوطی رب، ی تین روغن، سه تا سس کچاپ، سه تا مایونز رعنا گنده، ی دبه خیارشور" ده کیلو عدس بخرم؛ انقدر همینارو بپزم بخورم که بترکم. ولی یخچال فریزر لازمه لامصب...
من پیشرفت کردم ها. خیلی کمتر فحش میدم. اصلا خیلی کم شده. یادم نمیاد آخرین پستی که فوش دادم توش. فوش بد -_-
(هنوز ب این فکر میکنم شاید اینجارو فاطمه بخونه)