امروز روز آخر تراسه.
آیسان نیس تو آدرسی که تا ظهر هم توش بود.
فاطمه از روز تولدش ننوشته.
امشب با سجاد رفتیم پی اس اعصابش خراب بود. خونه دعوا. مسجدم رفته تا دوازده شب کار کرده تنهایی. درس نتونسته بخونه. چیزی به ذهنم نمیرسید بهش بگم.
به قره خانی گفتم گنجعلی از تو و بابایی متنفره. جلو گنجعلی گفت این گفته تو پشت سرم حرف زدی. ولی نگفت. ماسمالی ش کردم. خودمم میدونم کار درستی نبوده. اما مهم هم نیست. من به خیلیا گفتم به خاطر جوادی از سالن اومدم پشت خط. برامم مطرح نبوده. حرفی که به کسی میزنی اگر رازه نباید بزنی. اگر زدی پخش شد نباس ناراحت بشی.
گنجعلی گفت دیگه باهات حرفی ندارم. با لبخند. گفت باید برا خودت متاسف باشی. گفتم دوروز دیگه اینجام حالا دوروز هم باهام حرف نزن. چیزی نمیشه.
خیلی هم کنجکاو شده بود که غزیه چیه. منم راحت برخورد کردم. مشکلی نیست... !