01.29 طبق معمول شبهای گذشته، با سجاد و مهدی لشگری بودیم. سجاد گف پیاده میخواد بره حرم. خلاصه من گفتم نمیام و با مهدی لشگری رفتن. منم اومدم خونه. 

مامان اینا فکرشون اینه که این 35 تومن ک رهن خونه س رو بردارن و ی پول کم دیگه ای هم جور کنن و برن گلبهار ی خونه دیگه بخرن. و خب مسلما باید برن گلبهار زندگی کنن. منم ک خونه ندارم. نمیدونم باید چکار کنم. همخونه پیدا کنم یا اینکه برم گلبهار زندگی کنم.

 

Social network رو دیدم. قرار نیست مارک زاکربرگ بشم یا هر بزرگ دیگه ای... خیلی شک دارم. خیلی.

 

04.06 رشد چن تا مرحله داره.

اول آدم اسکولی هستی. داری کپی میکنی. بعد کپی هاتو به بقیه منتقل میکنی. در کنارش از بقیه هم انتقاد میکنی. بعد میبینی کسقلی و اینجا نیستی ک منتقل و انتقاد کنی. بعد به اینجایی ک من هستم میرسی. اینکه از خودت بگی و تلاشهایی ک میکنیو نمیکنیو شرح حال بدی. در کنارش بازم داری سعی میکنی اثرگذار باشی. چون آدمی و نیاز ب ارتباط داری. غافل از اینکه ارتباط مفید ی آرزوئه و معمولا ادما ب آرزوهاشون نمیرسن

 

از خودم و زندگیم خسته م. خیلی همه چیز رو ول کردم... خیلی...

 

17.25 خیلی وقته به این مادرجنده فکر رسیدم که باید هرروزتو تلاش کنی. هرروزتو زور بزنی. خودتو مجبور کنی. باید هرروز به جلو بری. هرروز فقط همونروز رو. هرروز از اون 24 ساعتیکه داری استفاده کنی. با عقل. عاقلانه. نه احمقانه که 24 بعدی تو به گا بده.

من خیلی وقته به این رسیدم. ولی این جسم. این روان. باهام راه نمیان. میخوان همه چی ی لقمه جویده شده باشه که یهویی بره تو حلقم و فقط زحمت قورت دادنشو بکشم. حتی اگر بشه زحمت اونم نکشمو یکی بیاد چنبه بزنه بره پایین. 

در این حد خودم رو تن پرور و بی حیا کردم. ولی تا کی. تاکی ب خودم نهیب بزنم و باز هیچ گوهی نخورم؟

یادم میره... حتی یادم میره که یادم میره...