02.50 سرم یکم درد میکنه. آب جوش گذاشتم برا چای. رفتم دیشب. حمید نبود.
حمید رفیقم نبود آشنا شده بودیم.
خسته ام از این وضعیت. امروز رفتم فوتبال. بعد مدتها. هنوزم سر جریان امیرمحمد هاشمی. آرزو میکنم درست بشه اون آدم. لااقل واسه زندگی خودش. همه چیزش درست شه.
خودم کلام پس معرکه س...
دلم نمیخواد وقتمو با سجاد و مهدی پر کنم. هرروز مثل دیروزشه. هرروز داره تلف میشه...
تنهام. هیچکسو ندارم باهاش صحبت کنم. که بفهمه چی میگم.
23 سالمه و حس میکنم اصلا شبیه ی 23 ساله معمولی زندگی نمیکنم... من این وضع زندگی رو دوست ندارم.
باید لباس و کفش بخرم. باشگاه و کلاس زبان برم. باید بین آدما باشم و ارتباطات بیشتری داشته باشم. کلاس زبان رو به امید ارتباط میخوام برم. ولی هیچوقت انگار قرار نیست برم. هدفایی تو زندگیم دارن که تو مغزم پوسیدن انقدر موندن و عملی نشدن.
حتی نمیدونم تو اینترنت کجا چرخ بزنم.
03.10 از شبیه هم بودن روزام خسته م. ازین درجا زدن و جلو نرفتن.. خسته م..
13.12 خیلی خوابشو دیدم. و یادمه چی بود... دلم براش تنگه :( من میخوامش :( برای همیشه :(
تو خواب تو ی کلاسی بودیم ک فک کنم مدرسه اونا بود. داشتن با دوستش ی نمایشنامه مفهومی رو اجرا میکردن ک افتضاح هم بود. من ک هیچی نفهمیدم ازش. حتی وسط نمایش از کامپیوتر هم استفاده میکرد و یهو گریه های ساختگی و قطع شدنش :||| بعد وسط کار با کامپیوتر قبلش من داشتم از کامپیوتر استفاده میکردم ی موس بیسیم هم دست من بود. و سیخ میزدم :| بعد چپ چپ نگا میکرد ک سیخ نزن دگ :/ :))))))))))) 😂😂😂 کخ داشتم :))))