شاید اگه ماشینو خریده بودم الان حس متفاوتی داشتم. متفاوت یعنی بهتر.

گاهی میاد تو ذهنم که " من خودمو ثابت کردم " و بعد از خودم میپرسم معنیش چیه این حرف؟! 

من بیشتر از یک سال، مداوم کار و پس انداز کردم و بعدش رسیدم به اینجا. 

بازم شک کردم. 

حالا که برگشتم دانشگاه؛ حالا که هیچ دغدغه ای تو زندگیم ندارم؛ حالا که فکر کردن به آینده رو بیخیال شدم و سعی میکنم در لحظه زندگی کنم؛ 

اما چرا بازم هیچی مثل چیزی که دوست دارم نیست. 

خیلی مشخصه من چی میخوام. همه چیز خیلی مشخصه. پس چرا اینجوری به نظر میاد؟ 

شاید باید اون ماشین لعنتی رو میخریدم. 

شاید باید نتیجه این یک سال مداوم کارو پس انداز رو به چشمم میدیدم. 

الان هیچی جلو چشمم نیست.

23 سالگی رو خیلی خوب شروع کردم. شاید داغ بودم. ولی الان هیچی شبیه اون چیزی که میخوام نیست.

این وضع افتضاحه.

شاید باید اون ماشینو میخریدم. ولی هیچ تضمینی نبود که ی تیکه آهن پاره بخواد حال منو خوب نگه داره.

شاید باید برای هزارمین بار از اول شروع کنم. 

تاکی قراره این دور باطل ادامه پیدا کنه...