سلام. ساعت یک ظهر هست روز 23 آذر 97

خیلی خیلی میدونم احمقانه به نظر میاد. چون من خیلی شاخه به شاخه میپرم ولی میخوام بازم تسلیم نشم و ادامه بدم. انقدر خودمو به این در و اون در بزنم تا ی راه وا شه.

الان داشتم درباره کتابخونه ها سرچ میکردم. یادمه قدیم فانتزیم ساخت ی کتابخونه بسیار خوشگل بود با ی سالن مطالعه عالی. جوری که هر جوونی صبح چشم وا میکنه، هیجان زده باشه که میخواد بیاد اون کتابخونه!