02.32 بچه ای که توی واقعیت جایگاه و دوستی نداشت به مجازی و دوستهای مجازی پناه برد. وبلاگ و دوستای وبلاگی.
17 سالش بود و خام. هنوزم خامه. اما 24 ساله. اما دیگه رفیق مجازی نمیخواد. این چند وقت خیلی دنبال رفیق گشت. رفقای مجازی. اما فایده ای نداشت.
خوب ک فکرشو میکنم میبینم توی مجازی هم خریدار نداشت. تک و توک پیدا میشدن و بعد گم. مهمم نیست. مجازی فایده نداره.
04.44
دبیرستانی ک بودم
شاید دوم یا سوم دبیرستان
دبیر ادبیات چند تا کتاب معرفی کرده بود و گفته بود اینهارو بخونید
من اسماشونو صفحه اول کتاب درسی نوشته بودم
بعد از چند سال اون کتاب رو دیدم و یاد اون روز افتادم
یاد اون معلم و اسم یکی از کتابها ک اونجا نوشته شده بود
یادم نیست ک اسم های دیگه ای هم بود یا نه
ولی این اسم رو بعد از مدتها هنوز در خاطر دارم
ساعت ساز نابینا
امشب سرچ کردم و دانلود.
480 صفحه س.
و اولش میگه که چیزهایی درباره تکامل و داروینیسم و اینکه ما از کجا آمده ایم و اینهاست
با خودم گفتم ای کاش همان موقع که اسمشو گفت میرفتم سراغش.
هنوز هم دیر نشده.
شاید خوندمش.
اما خواستم بگم همیشه دلم میخواست خیلی بیشتر از اونها از اون سالها بهره میبردم. حقم بود. حق همه مون بود. جدا از اینکه همراه و همفکر نداشتم؛
اون سالها یعنی راهنمایی و دبیرستان ک بودم هرروز توی خودم چیزهای بزرگی کشف میکردم. ایده های جدید. خلاقیت ها و توانایی های جدید. حس میکنم همه ش سوخت. قشنگ حس میکنم که خلاقیتم خیلی کم شده. خیلی وقته کار جدیدی نکردم و چیز جدیدی به ذهنم نرسیده که به ذوق بیارتم.
فقط خدا خدا میکنم اگر این دنیا همینطور ادامه پیدا کرد لااقل بعد مرگ ی دنیای بهتر باشه. دنیایی ک شکوفا بشم. موفق بشم. زندگی رو حس کنم.
دلم میخواست گروه های کتابخوانی و بحث میداشتیم.
پسربچه ها توی اون سالها اصلا این چیزا براشون مساله نیست.
لااقل اطرافیان ما ک اینطور بودن.
سالهای آخر دبیرستان هم که همش فکر درس و رقابت برای کنکور.
دلم برا خودم میسوزه که رفیق نداشتم. توو تبعیض و فقر دست و پا زدمو فرو رفتم. حقم این نبود...
15.27
گاهی ب این فکر میکنم ک چقدر خوشبختن دختر پسرایی که باهم دوستن و کم کم عاشق هم میشن و چند سال با همن و ازدواج میکنن و بچه دار میشن و ...
عشق اول تکرار نشدنیه. خصوصا وقتی بهش نرسی.
اما چاره من چیه. فراموشی.
گاهی ب این فکر میکنم که چرا اینطوری کردم. چرا وقتی سالها باهم حرف میزدیم ولش کردم. با اینکه گفت بمون. چرا باهاش نموندم و تمام تلاشمو نکردم ک مال من بشه. چرا وقتی باهاش حرف میزدم به این فکر میکردم که قرار نیست بهش برسم و حالم بد میشد.
فقط به یک نتیجه میرسم. فرافکنی. اینکه من تقصیری نداشتم. و به هزار اما و اگر پناه میبرم.
و تهش به این فکر میکنم که عشق، چیزی نیست ک باید دنبالش بگردم.
اون هنوز 17 سالشه. و حالا من سالها باید منتظر بشینم و شاهد تمام روابطش. شکست های عشقی ش. و یا موفقیت هاش و ازدواجش. یا رفتنش از ایران باشم. شاید.
دلم میدونی چی میخواست؟ هنوز بعد اینهمه مدت؟ که بیاد. ولی خودم گفتم نیا. خودم امسال عید هم ک کامنت تبریک دادم، بعد از جوابش کامنت آخر رو دادم و گفتم لطفا جواب این کامنتو نده.
همه راه ها رو بستم به روش. میدونم گهگاه یادم میفته. شاید هر شیش ماه ی بار.
میدونم دوستانه دوسم داره.
اما من اینارو نمیخواستم.
نفهمیدم از کی اینقدر تمامیت خواه شدم.
واقعیت رو بهت بگم. از همون کامنت اول به قصد ازدواج رفتم جلو. اسم سمپاد رو که دیدم فک کردم این احتمالا همون دختریه که دلم میخواد ! ندیده و نشناخته ! دختر 12.5 ساله ! ای خدا :))))) حماقت تا کجا.
ولی اگر حرف زدنش رو. پستهاش رو میدیدی باور نمیکردی. حتی همین الان که 17 سالشه.
کاش یکی دیگه بودم. کاش برا داشتنش مث چی تلاش میکردم. نشد ک بشه. نبودم اونی ک باید.
بهانه مو واسه تنبلی و بی عملی پیدا کردم. یاس فلسفی. شکست عشقی. گیجی و گنگی. فاک. همش کسشر.