06.25

حدود 16 میلیون پول نقد داشتم. 11 میلیون پس انداز خودم و 5 میلیون هم قرضی که خواهرم بهم داده بود.

به پیشنهاد مادرم برای محافظت از سرمایه ام دربرابر بی ارزش تر شدن روز به روز پول ملی، سه سکه خریدیم. (خرید)

5 میلیون در شرکت ایده پرداز تجارت مهر آفاق به عنوان خرید پنل سرمایه گذاری کردم (پنل را خریده ام. پول بازپرداخت نخواهد شد) و وظیفه دارم تا سقف 100 (کردند 130) راننده در شرکت ثبت نام کنم تا با راه افتادن اپ بنت (ضمه روی ب) و با شروع به کار راننده ها، از سفرهایشان و درآمدشان به من درصد برسد. هنوز حتی یک راننده را هم ثبت نام نکردم و شرکت طبقه گفته مدیربازرگانی اش، 1200 راننده دیگر احتیاج دارد تا بتواند اپ اصلی را آزاد کند.

این پنج میلیون پول یکی از سکه هاست ک فروختیم به علاوه مبلغی ک در کارتم مانده بود.

در حال حاضر 20 هزار تومان ته کارتم پول دارم و دو سکه که در هر کدام 500 هزار تومان ضرر کرده ام. ما سکه هارا خریدیم 4.600 و آخرین باری ک چک کردیم بود 4.100 

چند ماهی میشود که بعد از چندسال، دیگر دستم در جیب خودم نیست. 

دندانهایم را هم با پول پدرم درست کردم و هنوز قسط هایش را دارد پرداخت میکند.

و نزدیک به 4 میلیون خرج دانشگاهی کردم که این تابستان تصمیم گرفتم با پاس کردن فقط 32 واحد رهایش کنم.

دانشگاه را که رها کنم دفترچه بیمه هم دیگر تمدید نخواهد شد.

امشب دختردایی مادرم آمده بود. پرسید سرکار نمیری؟ گفتم فعلا نه. گفت بهترین کار را میکنی. بالبخندی بزرگ. بالبخند نگاهش کردم و نپرسیدم عه؟ چرا؟! :))

قرار بود کار به اینجا بکشد؟ 

 

کار نمیکنم. ورزش نمیکنم. کتاب نمیخوانم. تمرین گویندگی نمیکنم. کارها را آپلود نمیکنم. به موقع نمیخوابم. عین آدم نمیخورم. تفریح سالمی ندارم. و ؟ 

 

با خودم فکر میکردم تو سختی بکش. تحمل کن. درست میشه. 

شاید اشتباه میکردم. شاید باید از همان ماه اول که سر برج 1.5 میلیون به حسابم میریختند میرفتم هر ماه چند دست لباس و کفش میخریدم. موبایلم را عوض میکردم. عطر و ادکلن میخریدم. بدنم را تتو میکردم. ساعت و دستنبند میخریدم. خوب میخوردم. باشگاه میرفتم. و زندگی میکردم.

 

24 سال و چند روزم شده. شاید اگر همان 18 سالگی که شب قبل کنکور نخوابیده بودم و صبح رفتم آزمون را دادم و آمدم گرفتم خوابیدم و آزمون دوم را هم نرفتم؛ به این فکر میکردم که میخواهم در زندگی ام چه کنم. 

 

از همان بچگی ها که ازمان میپرسیدند میخواهی چکاره بشوی من میدانستم که نمیدانم میخواهم چکاره شوم. ولی برای اینکه من هم حرفی برای گفتن داشته باشم شغل پدرم را میگفتم. من میخوام معلم بشم. اما نمیخواستم. 

 

بالاخره معلم یک درسی از شما تعریف کرده و شما عاشق آن درس شده اید. 

من فقط انشایم خوب بود. وتنها معلمی که از انشایم تعریف کرد آقای نادری بود. گفت ببینید چقدر ساده و روان مینویسه.

من در همه درس ها معمولی بودم. حتی در همان انشا هم. 

 

حالا که رنج میبینم به این فکر میکنم که... بس است رفیق... حوصله اتمام این یکی را ندارم...