04.39 خوابشو دیدم. دوسه شب اومد و لب میگرفتیم. شب آخری ک اومد توی تاریکی بود و همه تو هال خواب بودن. لب گرفتنای واقعی و خیس. من ک تجربه شو نداشتم تا حالا اما یکجا حس کردم زیادی آب دهنش اومد تو دهنم و حس کردم که بسه لب. ی جوری بهش فهموندم بره بخوابه یا بره ی جایی ک تابلو نشیم. توی همون خونه. درست یادم نیست راستش... / این کامنتیه که برای ی نفر گذاشتم دیروز :

ی سری کارا هست ک تنبلی میکنم واسشون
داشتم به این فکر میکردم که اگه میگفتن : "مصطفی امروز رو عین آدم زندگی کن، قول میدیم فردا میاد مشهد و باهم میرید بیرون. 4 ساعت تمام واست وقت میذاره و باهاش کلی حرف میزنی و خوب توجه میکنه و گوش میده به حرفات و تو در طول این 4 ساعت نه تنها هیچ بازخورد منفی ای دریافت نمیکنی بلکه مدام حالت خوبه با لبخندایی که بهت میزنه. اونم کلی حرف میزنه و تو به چشمای قشنگش نگاه میکنی و محو صورت جذابش میشی و بعد تهش ی نتیجه ای حاصل میشه" 
اگه اینو میگفتن من امروز رو که هیچی. یک ماه تمام هم به این انگیزه تلاش میکردم درست و طبق برنامه زندگی کنم. تلاش هم نه. حتما این کارو میکردم. حتما.
اما بدون این مدل انگیزه ای. (دلم نمیخواد سه نقطه بذارم.)
بهانه س شاید. آره بهانه س واسه ادامه دادن به این تنبلی. چون خوب میدونم همچین چیزی درکار نیست و فقط و فقط یک راه دارم واسه رسیدن به احتمال همچین اتفاقی، اونم تلاش بی وقفه و حداقل روزی 16 ساعته س. به مدت 3 تا 5 سال حداقل.

کس دیگه ای نیست که بگم اینارو بهش. نه ک هیچکس نباشه. این حرف حرفی نیست که بتونم جز تو به کسی بگم. واقعی.

مرسی که خوندی.

 

04.50  دلم میخواست برم براش کامنت کنم "اگر جوان بودم" هلاکویی رو گوش بده و دست از فلسفه برداره.