02.11

دلم میخواد بتونم با دخترا دوست معمولی باشم. ولی خیلی واسم سخته. 

دوس دارم جوری باشه که انگار دخترا هم مثل پسرا فقط ی دوستن.

چرا ازشون انتظارات متفاوتی باید داشته باشم.

03.20

امیدوارم حالت خوب باشه. زنده باشی. 
من ک دیگه بهت پیام ندادم تو هم بیخیال شدی. کار خوبی کردی. 

اومدم یکم بازم چرت بگم :)  

اینجا یکم برف اومده رفیق قشنگم :)
نمیدونم دلیل اینکه اینقدر میل جنسی م کم شده چیه.
میدونی چرا و چطور تونستم جمله بالا رو بگم؟ به این دلیل ک فکر میکنم اینجا رو چک نمیکنی. ولی شاید بعد مدت ها بیای و بخونی و حسی بهش نداشته باشی. خوشبینانه.

هیچی ندارم بگم انگار. تهی تهی. خالی خالی. 
مزخرف زیاده ولی حالی نیست. خسته م از مزخرف گفتن. حوصله ندارم واسه مزخرف.

حالت خوب باشه دوست خوب. 
شاید تو دنیای بعدی کلی همدیگه رو دوست داشته باشیم و باهم کلی خوش بگذرونیم و لذت ببریم.
دنیای ذهنی.

خدا به همرات... گل.

18.33 

زندگیِ کوتاه

يكشنبه دی ۲۲ ۱۳۹۸، ۰۱:۱۲ / بازدید : ۴۳

واکنش واقعی من به ماجراهای این روزها، بعد از ناراحت شدن و افسوس خوردن، نادیده‌گرفتن بوده است. حقیقت را بخواهید، به این نتیجه رسیده‌ام که تصمیم‌ سیاسی گرفتن و جبهه‌گیری، انگاری کار من یکی نیست. سال قبل، به مدت کوتاهی فکر می‌کردم با بیشتر خواندن و بیشتر گوش کردن و بیشتر دیدن می‌توانم جبهه‌ای برای خودم پیدا کنم اما متوجه شده‌ام این کار در هر حوزه‌ای برای من جواب بدهد، در سیاست جواب نمی‌دهد. در سیاست نمی‌توانم مثل فلسفه به دنبال «حقیقت» باشم. چون هیچکسی آن‌جا به دنبال آن نیست و این جست‌وجو فقط زندگی را نفرت‌انگیزتر خواهد کرد. علاوه براین اگر طرفی را بگیرم و اطمینان نداشته باشم و بعدها از طرفداری‌ام، به خیلی‌ها آسیب بزنم، خب... مسئولیت سنگینی است!

 البته بی‌طرف بودن از نظر خودم مسخره‌ترین کارِ ممکن است؛ زیرا جهت‌گیری لااقل به پیشرفت قدمی برمی‌دارد. اما بی‌طرفی یعنی سکون. اما چرا راه منطقی‌تری به‌نظرِ من نمی‌آید؟

شاید چون زندگی برای من خیلی ساده‌تر از پیش شده. زندگی بدون عقاید دین‌دارانه، ندانم‌گرایانه، بی‌معنی‌انگاریِ متولد شدن و مرگ، همه‌چیز را برای من ساده‌تر کرده. دربارۀ خواسته‌هایم با خودم روراست‌تر شده‌ام. من نه می‌خواهم غرور ملی‌ای داشته باشم که زندگی‌ام را سخت کند، نه در پیِ اصلاحِ اجتماعی باشم که خودویرانگر است؛ نه می‌خواهم به حالِ زارِ این روزها گریه کنم و نه می‌خواهم قهرمان مردم شوم. دوست دارم زندگی کنم. تا زمانی که زندگیِ بی‌معنی‌ام تمام شود. یک جای خوب و یک جای دور از این سرزمین. جایی که آن‌چیز‌هایی که دوست دارم را داشته باشم.

شاید این نوشته‌ها آن جنس نوشته‌های به هم‌نزدیک‌کننده‌ای نباشد که این‌روزها انتظارش را داریم ولی حقیقت است. حقیقتِ یک هدفِ واقعی برای زندگی‌ام. اول، فرار از این سرزمین و بعد یک زندگی معمولی. البته نه اینکه خودِ این هم در این شرایط کارِ آسانی باشد؛ اما لابد خیلی آسان‌گیرانه‌تر از چیزی است که هم‌وطنان از من انتظار دارند.

چه کنم؟ حقیقت این است که تصمیم‌ گرفتم همان شخصیتی از فیلم‌ها باشم که زندگی معمولی‌اش را می‌چسبد. زندگی برای من همین‌قدر می‌ارزد.

فکر کنم نیاز به توضیح نباشد که قرار نیست دست از شنیدن اخبار و تلاش‌ برای کارهای خوب بردارم. فقط کارِ زیادی از دستم برنمی‌‌آید. بیشترین لطفی که می‌توانم به خودم بکنم، یک زندگی خوب و معمولی است. و این هدفِ آینده است. مدت‌هاست هدفم به این تبدیل شده؛ و انگار این روزهای کرخت برای یادآوری خواسته‌های سطحی‌ام خوب بود...