00.21 خودآگاهی ای که باعث بشه احساس کم معنی بودن چیزها بهت دست بده شاید چیزی نباشه که تو بهش نیاز داشته باشی.

02.09

* خودآگاهی ای که باعث بشه احساس کم معنی بودن چیزها بهت دست بده شاید چیزی نباشه که تو بهش نیاز داشته باشی.

* شاید زندگی معنایی داشته باشه جز معانی ای که ما براش تعریف میکنیم. شایدم نه. ولی اینکه به همون معانی خودمون باور داشته باشیم مهم تر از دونستن معنی خاص یا واقعی زندگیه. فقط شاید.

* عشق یعنی دوست داشتن کسی، اونقدری که دلت بخواد تا روزی که زنده ای و زنده س، باهاش وقت بگذرونی، بشناسی ش، شاهد رشدش باشی و باهاش زندگی کنی ❤ عشق یعنی حالش واست مهم باشه، بخوای حالشو خوب کنی و خوب نگه داری، وقتی بهش فکر میکنی قلبت تندتر بتپه، دلت بخواد هر کاری از دستت برمیاد برای خوشحالی ش انجام بدی ❤ عشق یعنی نگاه کردن به صورتش، گرفتن دستاش، کنارش بودن بهت آرامش بده ❤ عشق یعنی بهش بگی برام مهم نیست کی چی میگه، کی چی میخواد، تو اگه ازم بخوای باهات میمونم. و اگه از ته دل ازم بخوای، ترکت میکنم تا در نبودنم آروم و خوشحال باشی ❤ عشق یعنی از خوشی های الانت بزنی تا بتونی خوشی های مشترکتونو در آینده بسازی ❤

به نظر شما هم عشق همینه؟ میتونید بهش چیزایی اضافه کنید؟

 

02.22 اول به این فکر کردم که ی وبلاگ درست کنم و از علاقه م بهت بگم. اما بعدش فکر کردم ی قسمت درست کنم و از هرروز سختی کشیدنی بگم که به خاطر توئه. که بهت نشون بدم به خاطرت ناملایمت هارو تحمل میکنم.

 

04.13 سلام. خیلی ساده ست. اگه روزی 8 ساعت کار و تلاش نکنم بهش نمیرسم. به همین سادگی. 

من این روزا و همه ی روزای گذشته، با تلاش نکردن، دارم نرسیدن به دست میارم. خیلی ساده ست. نرسیدن.

اگر هدفی داری که حد و اندازه هاش معین و مشخصه و تلاش مشخصی هم می طلبه،

تلاش نکردن با کم تلاش کردن با به اندازه کافی تلاش نکردن هیچ تفاوتی نمیکنه.

اگه قراره به کسی زنگ بزنی، و شماره او 12 رقمه. یک عدد رو شماره گیری کردن با 7 عدد با 11 عدد هیچ فرقی نمیکنه. به هر حال تماس برقرار نخواهد شد.

حد و اندازه من چقدره؟ 

روزی چند ساعت تلاش رو میتونم برای بدست آوردن خواسته هام؟

خیلی ساده ست. من هیچ کاری رو دوست ندارم. من برطرف کردن نیازهای مردم برام اهمیتی نداره و بهش علاقه ندارم. اما به مردم نیاز دارم برای برآورده شدن نیازهای خودم. پس باید منم نیازی از اونها برآورده کنم. / نگاه من به مساله ی کار این چنینه. / برام سخته تمرکز روی مساله کار تا وقتی که شکمم سیره و توی خونه پدری با خیال راحت نشستم. / احساس تنهایی دارم. دلم میخواد به جای تنهایی برای خود نوشتن، درباره این چیزها با ی نفر یا چند نفر حرف بزنم. / جدیدا مساله کار تبدیل شده به ماجرای علاقه. اینکه تو کاری انجام بدی که دوست داری، و بعد این میشه چیزی که تو میتونی ازش درامدزایی کنی و به زندگیت ادامه بدی. / دوباره میریم سر خونه اول. من به چی علاقه دارم؟ به اینکه ی زندگی خوب داشته باشم. / نه به چه تخصصی علاقه دارم؟ من واقعا ب هیچ تخصصی علاقه ندارم. / خب؟ پس ماجرای تخصص واسه تو منتفیه. تو فقط به زندگی علاقه داری و این میتونه کلی راه رو جلوی پات بذاره برای اینکه سعی کنی پول در بیاری.

من فکر می کنم به هیچ تخصصی برای درامدزایی علاقه ندارم. همین باعث میشه که انتخاب هایی از سرناچاری داشته باشم برای اینکه بتونم درامد داشته باشم. من به خوب زندگی کردن علاقه دارم. حالا اینکه خوب زندگی کردن چیه هزارتا چیز میشه درباره ش گفت. ولی هرچی هست برای من علاقه به مثلا فروش عمده لباس یا لوازم جانبی موبایل نیست. اینارو گفتم چون خیلی می شنویم که میگن برو دنبال علاقه ت و بعد پول خودش دنبالش میاد.

من نمیدونم پسر. نمیدونم. فقط میدونم زبان و گویندگی رو برای حال حاضر انتخاب کردم. ولی ته ذهنم خیلی چیزای دیگه هم هست. اما وقتی به این فکر می کنم که قراره.

نزاع های توی ذهن من برای خیلیا نهایتا ی جوک بی مزه س. / که با خودشون میگن یعنی مگه میشه ی نفر با همچین چیزایی هم مساله داشته باشه؟! / یعنی برای این آدم سخته بین تدریس و کارگری یکی شونو انتخاب کنه؟

خیلی احمقانه س. من چرا اینقدر با تدریس مشکل دارم؟

04.50 چرت ننویس بچه. برو ببین چ میکنی. حالت خوبه.