19.44

خوابی دیدم ک ی تیکه ش قشنگ بود...

توی دبیرستان بودیم و من کنار ی دختر ریزه میزه لاغر نشسته بودم ک دوسش داشتم. سمت راست کلاس بودیم. اون سمت راستم بود. و من سمت چپ سر میز نشسته بودم. محبت دو طرفه بینمونو حس میکردم. دست راستمو بردم پشت کمرش و صورتمو بردم کنار صورتش آروم گفتم من خیلی ازت خوشم میاد. و درست یادم نیست اما فکر کنم ی بوس کوچیک هم رو گونه ش زدم. خیلی حس خوبی داشت. بهم لبخند زد ولی یادم نیست چیزی هم گفت یا نه

این دختری که بهت میگم آشنا بود.

وقتی کلاس سوم دبستانم تموم شد تابستونش از محله فقیر نشین اومدیم محله جدید مشهد که تازه ساز بود. بیابونی که در حال توسعه و رشد بود. اونجا ک رفتیم، رفتم مدرسه جدید برای کلاس چهارم.

یکی از خاطرات معدودی ک از اون سال دارم اینه که اول سال معلم از بچه ها جدول ضرب پرسید ک ببینه در چه وضعیتی هستن. چون حتما یادته که جدول ضرب رو سوم دبستان درس میدادن.

و من احتمالا یکی دو تا رو یا بلد نبودم یا هول شده بودم دیر جواب دادم. چون من بچه زرنگی نبودم اونقدرا. ولی خنگم نبودم. اما این بین ی همکلاسی ای بود ریزه میزه، که خیلی خیلی بهش میخورد دختر باشه. خوشگل موشگل و ناز. و اون من رو به عنوان ی بچه جدید، که جدول ضرب هم بلد نیست، ی شاگرد تنبل ارزیابی کرد که دلش نمیخواست توی کلاسی باشم ک چهار سال با همکلاسی هاش اونجا بودن.

خلاصه باهام برخورد خوبی نداشت. و سرزنشم کرد و ی جورایی تحقیر که تو بلد نیستی و تنبلی.

ولی من به خودم نگرفتم و فقط تعجب کردم که چرا این اینجوری میکنه. من که بچه تنبلی نیستم. اون از من شناختی نداره.

خلاصه اینکه روزها گذشت و همچنان اون بچه از من خوشش نمیومد. و منم توجهی بهش نداشتم. یا لااقل یادم نیست.

اما اواخر سال، یکی از حسرت هامو اون بچه رقم زد.

تا اواخر سال درس ها داده شد و پرسیده شد و امتحان ها گرفته شد و مشخص شد که من اون بچه تنبلی که فکر میکرد نیستم و فقط یادمه ی بار شاید ی امتحانی بود ک من نمره خوبی گرفته بودم یا ی شرایطی وجود داشت که کاملا متوجه شد من شاگرد خوبی ام، و یادمه بهش نگاه کردم و بهم لبخند زد. لبخندی که نشون داد من رو پذیرفته. و میدونه شاگرد خوبی ام. خیلی حس خوبی داشت...

ولی من کوچیک و خنگ بودم. اصلا توی این فازها نبودم و بلد نبودم ک برم باهاش ارتباط برقرار کنم و دوست بشم. از اون سالها بخوام بگم راحت میتونم بگم هیچ دوستی نداشتم. اصلا دوستی برام مفهوم نداشت توی مدرسه. فقط با هم محله ای ها و هم مسجدی ها بازی میکردیم توی کوچه.

به خاطر زیبایی دخترونه ای که داشت من حس خوبی بهش داشتم.

اون دختری ک توی خوابم بهش گفتم ازش خوشم میاد، خیلی فکر میکنم همین پسر بود

توی کلاس هم زیاد میشنیدم ک میگفتن این پسر نیست.

ازش دیگه هیچ خبری ندارم. آخرین خاطره ای که ازش دارم مربوط میشه به فوت مدیرمون که خیلی گریه میکرد... خیلی. مث دخترا گریه میکرد. انقدر ک قرمز شده بود صورتش.

فکر کنم همون اواخر سال چهارم بود و دیگه سال پنجم همکلاسی مون نبود و مدرسه شو عوض کرد.

اونم یکی از افرادیه که دلم میخواد توی زندگی بعدی ملاقاتش کنم و احساساتمو بهش بگم و دوست بشیم و هم دیگه رو دوست داشته باشیم

چقدر دلم میخوادش اونو. شاید اگه دوست میشدیم هم با هم کنار نمیومدیم. ولی همینکه نشد با هم باشیم کلی حسرت تو دل آدم میذاره