04.26
ماجرای جبر و اختیار یا آزادی یک ماجرای کمر شکن و نابود کننده س از زاویه ای ک من باهاش روبرو میشم.
از این جا میشه خداپرست شد و یا کافر.
از اینجا میشه بالا رفت و یا رد داد.
اصلا حرف های خودمو قبول ندارم در این باره.
هر چی میگم برای خودمم کم معنی و کم مفهومه.
فکر میکردم خالقی ک اینگونه جبر و اختیاری رو ساخته واقعا خارج از حیطه تفکر منه.
شاید هیچوقت نتونم بفهممش. و این ناامید کننده س. غمگین کننده س.
خدا نکنه اینطور باشه. ولی فکر کنم اینطوره.
چون پس تفاوت خالق با مخلوق چیه؟
ولی اگر خالق مارو ادمین کرده باشه بدون اینکه اجازه ادمین کردن دیگران رو داشته باشیم چی.
یعنی توان درک رو داده باشه. و ما بتونیم خودش رو بفهمیم. تمام و کمال. و این ب معنی اینه که خودش بشیم نه جزوی ازش. اگر این امکان فراهم باشه. تصورش کشنده س... دیوانه کننده س... تو نمیدونی چقدر خالق غیر قابل فهمه به خاطر عظمتش و نامحدود بودنش. کلماتی ک ب کار میبرم یکی درمیون اشتباس یا ده تا یکی درسته. چون وقتی خالق بشی به معنای او بودن یا او شدن دیگه محدودیت بی معناست و اصلا حرف و کلمه بی معناست و شاید همه ش فهم باشه.
شاید حرف زدن از خالق بیهوده س.
شاید اولویت چیز دیگری است.
من نمیدونم. من فرزند آخرم. ته تغاری. 8 سال بعد از دو فرزند اول. تنها و کوچک در میان بزرگان. نبایدم بدونم. ولی در عین حال این عطش هم در من کاشته شده که بخوام بدونم.
شاید دلیل اینکه سوال مهم ترین چیزه در زندگی من همینه.
من اگر خالقی نداشته باشم خدای خودم رو سوال قرار میدم.
توی خداهای قدیمی داریم همچین خدایی؟ خدای سوال؟
مغزم سوت نکشید چون زیاد عمیق فکر نمیکنم. من همیشه لاکپشت بودم و هستم.
امشب داشتم مینوشتم که
قرآن خوب گفته ک زندگی این دنیا بازیه. واقعا منم خیلی وقته دارم ب این فکر میکنم. واقعا ب نظرم مسخره س. اختراعات. اکتشافات. خلاقیت ها. تکامل. همه ش چرته. طراحی کرده و طبق نقشه داره پیش میره. ک چی؟
ولی حرف هام ب نظرم پوچ و بی معنی رسید. وقتی اختیار هم هست؟ چی میگی تو. تو کی هستی ک بگی دنیا پوچه؟ تو واقعا نادونی پسر :)))
و مالحیوه الدنیا الا لهو و لعب
ربنا ما خلقت هذا باطلا
داشتم ب این فکر میکردم ک فکر کن کاملا ب اندازه نیازت امکانات مالی داری و حتی بیشتر. حالا ب چی فکر میکنی؟ چی مهم ترین چیزه؟ شاید ب این دلیل ک فکر میکردم من از هیچی لذت نمیبرم اونقدرها من رو ب شعف نمیاره هیچی ک بگم وای خدا من عاشق اینم برم دنبالش.
اولش ب رنج مردم فکر کردم ک اولویت رنج مردمه. یعنی تا میتونی سعی کنی رنج کم کنی. بهترین کار شاید اینه چون هیچی بد تر از رنجی که تحمیلی باشه نیست. شاید.
یک رنجی هست مثل ورزش ک رشد دهنده س و انتخابیه اما یک رنجی هست مثل بیماری که حتی خیلی اوقات کشنده س.
و البته که هیچ کدوم مطلق نیستن. مثلا با رنج ورزش همزمان نشاط هم وجود داره و بعد از رنج بیماری تحمیلی قدر عافیت دانستن هم موجوده یا با تاریکی شب روشنایی روز شناخته میشه و درک میشه و ...
همه اینها رو گفتم ک ب اینجا برسم ک من حتی برای کم کردن رنج مردمان هم انگیزه ای و شعفی ندارم.
صلح جهانی خیلی آرزوی نابیه که بخوای براش تلاش کنی. یا سلامت جهانی. یا عدالت جهانی. یا خیلی در اشل های کوچک تر در حد ارتباطات اجتماعی شخصی و خانواده یا درون خود و با خود.
اما چی باید باعث بشه یک شوری و شوقی بهش داشته باشی؟
فکر کردن خیلی سخته. قبلا هم اینجا نوشتم. خیلی خیلی سخته.