04.27

04.37

04.40 دست بکش. / حتی نمیتونم فک کنم. 

ننویس. چرا بنویسی.

بعد ها ک تند تند چشم میلغزونی چی از حال الانت یادت میاد. فقط کلماتو می بینی. اصلا چ لزومی داره یادت بیاد.

دست بکش.

من دائم مو ب تنم راسته. دائم. الان. 

تنهایی. بگذریم.

آخه کدوم آدم احمقی میاد با اسم اطلاعات و سپاه دو سه تومن ازت بچاپه و بره؟ با همچین عناوینی. خیلی کودن باید باشه.

یا ما باهوش نیستیم. یا اون. و احتمالا ما.

وقتی مغزت جواب نمیده. خدا چی میخواد؟ خدا چی میگه؟ چرا همیشه یک گوشه کار ما باید ب خدا گره بخوره یا حرفش وسط باشه؟ چی امتحانه؟ چی صلاحه؟ یعنی خدا اونیه که کدومه؟ یعنی رنج همگانیه؟ همه یک مقدار رنج میبرن؟ یعنی قراره چقدر ببازیم بازی ای ک شروع نکردیم؟ من. چقدر ببازم بازی ای که شروع نکردمو؟

دوست دارم دست بکشم.

قهرمانو قربانی از این دو واژه خستمی ک گفت من فقط از واژه دوم. 

من حتی مغزم اونقدری کار نمیکنه ک بنویسم. همش همین بود.

اینم 25 سالگی :) اینم 25 سال و دو ماه :)