ten
20.01 امشب شب یلداست و میخوایم بریم خونه پدرزن برادر.
01.45 این پست رو زود رفتم. اشکال نداره. امروزو نمیذارم...
رفتیم خونه شون. خوردیمو حرف زدیمو برگشتیمو مامان یادش رفت کادوی عروسو بده ! :| چ ضایه :)
امشب ب چند تا از بچه ها پیام تبریک دادم تو تلگرام برا یلدا. خوب بود. حسم خوب بود ک دادم.
حرفی ندارم دیگه. چی بگم.
03.02 من همونم ک تو خودش میدید شاهین نجفی رو ی روزی دید بکشتش. منتظرم آهنگ رادیکالش از تو کانالش دان بشه بشنوم. نه که طرفدار شده باشم. میشنوم از هر کسی ک بیاد.
یاده ونوم افتادم. Usa for satan رو ک آپ کردم اینجا. دلم میخواست یکی بیاد از مضامینش بهم بگه و بگه که جالب بوده براش.
04.40 نمیدونم این صفره قبل چار ک گذاشتم قضیه ش چیه. انگار بذارم باید. بهتره.
میدونی چیه. میخوام یکی از آرزوهامو بنویسم. میدونم ی جوریه... میدونم... و وقتی بهش فکر میکنم با خودم میگم پسر این اتفاق هیچوقت نمی افته پس چرا خودتو کوچیک کنی و بنویسیش؟ بذار بعده نوشتنش درباره ش حرف بزنم چون میخوام بنویسم.
آرزو ک نمیشه گفت. دلم میخواد این اتفاق بیفته. دلم میخواد هر چقدر هم دیر ولی بیفته. اصلا تو کتم نمیره ک اینجوری تموم بشه و واقعی بشه این تموم شدنه... میدونی...
دلم میخواد آیسان ی پست بذاره و مستقیما منو مخاطب قرار بده و بگه برگردم و باهاش صحبت کنم.
میدونم ی زن شوهرداره. (من اینو نفهمیدم. چرا با زن شوهرداری ک خودش میخواد باهات حرف بزنه نباید حرف بزنی؟ تازه تو هیچوقت قرار نیست حرف نامربوط بزنی. میدونم. میدونم. درسته که من در ظاهر ی سری حرفای نامربوط زدم. درست. اوکی. اما به کی زدم؟ به اون آدم. به آیسانی ک خودش گفته از خیلی چیزا اصلا بدش میاد و نمیتونه تحمل کنه. میگفت حتی خواهر و مادرش نمیتونن بهش دست بزنن. چون نمیذاره. بدش میاد. حالا ک فکرشو میکنم مگه من حرف نامربوطی بهش زدم اصلا؟ میدونی برام مهم نیست ک شاید فاطمه اینجارو بخونه یا هرچی شبیه به این چون من نمیدونم چرا نمیتونم پنهانکاری رو در خیلی موارد درک کنم. و فرداروز هم پشیمونی پشتش هست حتما ولی به درک. میفهمی که؟ نیاز دارم راحت باشم. پسر اینا آدمای واقعی ان. مجازی نیست. کتاب نیست... میفهمی؟ آدمای واقعی... من از واقعیت هیچی نمیفهمم... واقعیت اینه که من فرصت ارتباط با کلی آدم بدردبخور و بچسب رو از دست دادم. اصلا به دردبخور هم نه. بچسب. من خودم خرابشون کردم. و اونها هم. بیخیال. الان ک تنهایی مطلقه. پس بیخیال. اگرم فاطمه بخونه بیشتر از چشم میوفتم. یاده هورد والوویزارد افتادم. تو کلاب گاتا. ب دختره گفت ما شیادیم و گولتون زدیم. میتونید برید و میتونید تحت تاثیر صداقت عجیب ما قرار بگیرید و بمونید. جفتشون رفتن :))) خخخخ :)))) از نوشتن این یکی پشیمون میشم. ولی خب. فاطمه اگر اینجا رو خوندی بدون همه چی واقعی بود. هیچ دروغی در کار نبود. هیچ تظاهری نبود. صداقت محض بود. ولی ی جاهایی هم مطمئنم زیرابی رفتم برا اینکه اعتبارم حفظ بشه ولی خیلی ناچیز بوده که حتی یادم نیست کجاها بوده. اوکی دوست های خوبی بودیم و الان صحبت نمیکنیم. اوکی. الان همه چی عادیه. و ازت بابت همه چیز ممنونم. راستش فک کنم اگر بخوام بیشتر درباره آیسان بگم خوشش نیاد. مثلا اون حرفی ک بهم زد درباره زندگی خصوصیش و من شدیدا شک کردم ک داره امتحانم میکنه یا باهام بازی میکنه و جوابی ک بهش دادم چی بود. اینارو نمینویسم. باشه.) میدونم اعتبارم پیشش از دست رفته. (اعتباری ک همه دارن اولش و کم کم از دستش میدن. من اینطور فکر میکنم. یعنی بعید میدونم اعتباری کسب کرده باشم ک از دست رفته باشه) ولی من دوست دارم با دوستای مجازی خوبم حرف بزنم.
مسخره س کل نوشته هام پس اینام روش :
دوس دارم متنه چیزی شبیه به این باشه... اه لعنتی. دوباره یاده اون پستش افتادم. و حرفایی ک زدیم. چیزایی ک گفت و دلمو سوزوند... خیلی سوزوند...
ی بیت هست ک یادم نمیاد فرستادم براش یا نه. کاش فرستاده باشم.
در بلا هم میچشم لذات او/ مات اویم مات اویم مات او.
قضیه آیسان خیلی اساطیری بود. :))
07.13 تهش این بشه که هفت صب گشنم بشه. بابا دسشوییه. خودمو بزنم ب خواب :|
17.07 فک کن انقد تنها باشی ک با حضرت سیم سیم دامت برکاته حرف بزنی :))))) خاک تو سرت کنن. کارت تمومه پسر :)))
17.17 فک کن حاجی :| ینی کسخلن ملت :| بذا خوش باشن :| نمینویسمش چون منم کسخل مینمایم اگر بنویسم. کسخلتر البت :| :))))
17.23 ی همکلاسی داشتم خیلی شر بود. "شر مطلق" ی بار بهش گفتم حمید تنها سوال من اینه که "چرا" ... ریپلای کرد ک "کیر تو چرا" هیچی از این حرف منطقی تر ب نظر نمیاد برام. چون واقعا جوابی نداره.
17.55 پسر تو دیگه قرار نی پست رو زرتی ثبت کنی. تو بروزشده ها نخواهیم رفت. ان شاءالله.