03.53 شیزوئید. اندرش اسم پروفایلش شیزوئیدمن هست. فک میکنم منم مقادیر زیادی شیزوئیدم. ولی واقعا نیستم. من اگر ارتباطات کمی دارم یک دلیل اصلیش اینه که چیزی برای عرضه ندارم. و موقعیتش جور نشده. اگر با جنس مخالف رابطه ای ندارم دلیلش اینه که هیچ فضای مختلطی دوروبرم نبوده و قبلش هم که مذهبی بودم و اصلا کلا با ارتباط کلا مخالف بودم. و یک دلیل اینکه اینقدر منزوی ام (زیاده خدایی) اینه که از خودم و شخصیتم و وجودم راضی نبودم... و پول. من لباس درست حسابی ای ک بهم اعتماد ب نفس بده کم داشتم همیشه. هیچوقت از لحاظ لباس داشتن تکمیل نبوده... و تیپ و چهره که ب همون راضی نبودت از خود مربوطه. لاغریم و ضعف بیناییم اعتماد ب نفسمو خیلی کاهش میداده همیشه و برای اون خیلی اهل عرض اندام نبودم (!) شرایط خانوادگی و کلا همه چی باعث شدن... و چند وقتی هم هست ک پوچی و گنگی باعث شدن نتونم با جامعه باشم. درواقع از نزدیک شدن ب آدمها تصویر لذت بخشی تو ذهنم ندارم. اینکه من نسبت ب چیزهای مختلف حساسم هم باعث شده اینجوری بشم. مثلا ی رفیق داشتم حمید. حمید از رفیقای دبیرستان بود و با شخصیتشم حال میکردم اما مثلا من جلو اون احساس چرت بودن و خنگ بودن و بدردنخور بودن بهم دست میداد. اون اواخر بیشتر بود. البته کسقل بازی هم بود خیلی از کارام و حرفام ها. ک اونم نشات گرفته از کارکرد های ذهنم و خیلی چیزای دیگه بود دیگه (کیرتوش) ولی خب من از رفتارایی ک منو کوچیک میکرد ناراحت میشدم. ی بار سجادو ورداشتم رفتیم با اون پی اس بزنیم. تو راه خیلی کسشر میگفتم و ادای آدم باحالا رو درمیاوردم ک خب رفتار درستی بود چون دو نفر ک همو نمیشناسنو با خودت همراه کردی باید کص بگی یکم و حرف بزنی. اون زمان مذهبی بودم ولی... این خیلی تاثیر داشت. خلاصه جلو سجاد ی چیزی گفتم این منوکیر کرد. و نامردیش اینجا بود ک سجاد هم بعدش ب اون کیرشدنه اشاره کرد. سجادم همین بود قضیه م باهاش اونم بهم احساس کوچیک بودن و حقارت و مسخره و خنگ بودن میداد و هنوزم تو دیدار های خیلی دیر ب دیری ک دلیلش هم فقط و فقط فوتبال یا پی اس هست بازم این اخلاقشو داره. و من سعی میکنم با این آدمها خیلی کم ارتباط داشته باشم. چون مشکل ندارم ک بخوام خودمو در معرضاون احساسات قرار بدم. 

ولی ببین تو وقتی ضعف های بدی داری و آدمها متوجه اون میشن سخته که دووم بیاری. با ی ذره کوچولو تحقیر یا توهین یا اشاره ناخواسته حتی، تو ب هم میریزی. چون تو حساسی. 

آدمها توانایی های تو رو ب روت نمیارن و ب رخت نمیکشن که از بودن باهاشون لذت ببری (خودمم همینم. مگه من از آدمها چقدر تعریف کردم و احساس خوب بهشون دادم...) 

اینه که تو سختت میشه بخوای ارتباط برقرار کنی با آدمای بیشتر. ولی خب اون یکی سجاد، یا سعید حتی. آدمهایی نیستن ک بخوان خرابت کنن برای همین همچنان باهاشون رابطه دارم. برامم مهم نیست ک چطوری ان چون من از اونا وضع فنا تری دارم... ولی مثلا بهزاد. خیلی وقته باهاش دیگه صاف نشده بینمون. از اولشم رفتارایی دیدم ک خوشم نیومد. و برامم مهم نیست چون آرامش بیشتری دارم بدون رفاقت با آدمها. دلتنگی ای اگر باشه تنهاییه. خوشحالی ای اگر هست تنهاییه. ولی ببین این واقعا اگر درست بود تو حس نمیکردی غلطه. قبول کن. 

راستش ی چیزای دیگه ای هم تو ذهنم بود ک دلم میخواست بنویسم ولی الان پریدن. نمیدونم چیا بود..  :( در کل اینکه ناراحتم از اینکه اینقدر با هیچکی ارتباط ندارم و اینقدر همه چی بی معنی و نامردانه س.. سلامتی فاطمه 🍺 سلامتی دختری ک اوضاع اونجوری ک قشنگ بود پیش نرفت بینمون.. سلامتی دقایق و ساعتهای خوبی ک باهاش داشتم. میدونی همین الان این رو نوشتن برام راحت شد. من اصلا دلم نمیخواد اونو سرزنش کنم و تقصیر اون بندازم. ولی (میگن این ولی ک میاد همه حرفای قبل رو شما نادیده بگیرید! :/) ولی رو زود اومدم. خواستم بگم اگر هم اینا تقصیر انداختن و اینهاست، بذارید پای بچه بودن و کلا شخصیت من ک مسئولیت پذیر نیست و فلان. متوجهید؟ ولی هیچوقت نشد ک من حس کنم اون برام اونقدری ک انتظار دارم اهمیت قائله. دلش برام تنگ میشه. من آدم مهمی ام براش. من باید حتما باشم تو زندگیش. نمیخواد منو از دست بده. / ببین خیلی از اینهارو بهم گفته ها ولی انقدر رسمی بوده ک من حس کردم بدردنمیخورم. حس کردم ارزش ندارم. حتی حس کردم ی آدم مورد استفاده ام... که اگر باشم خوبه و باهام حرف میزنه و از احوالم آگاه میشه و این براش حس خوبی داره و میتونه ی حرفایی بزنه بهم. مثلا ی چیزی تعریف کنه و یا هرچیزی شبیه به اینها. حتی نمیتونم دردودل رو در این صف بیارم. چون هیچوقت حس نکردم برای همدردی کردنم باهام دردودل کرده باشه. صرفا برای اینکه بدونم گفته. اونم نه هرچیزی رو. اون چیزای عادی رو. اون شب آخر چیزی رو گفت ک ب هیچکس نگفته بود. میدونم این نشون دهنده اعتماد بسیار زیادش بهم بود. و چقدر اون شب من ب هم ریختم... راستش خوب ب خاطر ندارم که ب چ چیزهایی فکر میکردم ک دوچندان میشد ناراحتیم... ی سری پیام داد که فقط ی بار خوندم و بعد پاک کردم. ناراحت کننده بود بعضیاش. دلم نمیخواد فکر کنم درباره چی ها بود. من انقدر همه چیز درباره خودم رو چرت میدیدم که هر چیزی میگفت ناراحت نمیشدم چون لایق شنیدن اون حرف میدونستم خودمو. و چون دوسش داشتم اصلا برام مهم نبود و ب این فکر میکردم ک رفتارم ناراحتش کرده و حق داره حرفای دلشو بزنه. ی اصرار اشتباهی وجود داشت برای من ک رابطه رو باید بتونم ادامه بدم. باید بتونم خودمو کنترل کنم. ولی نمیتونستم. اون جور رابطه برای من نشدنی بود. و از طرفی اون خیلی راحت برخورد میکرد. جوری که انگار مهم هستم براش ولی نه اونقدری که مسئله ای باشم ک فکرشو درگیر کنه. انگار ک ی چیز کوچیک باشی ک میشه بهت نگاه کرد و توجه کرد و میشه طرف دیگه ای رو نگاه کرد و بهت فکر نکرد. این حسی ک براش اهمیت داری و نداری. این حسی ک در حد  ی دوست دوساله ارزش داری ونه بیشتر. من با این حقیقت نتونستم و نمیتونم کنار بیام. حتی شک دارم حقیقت باشه. که لعنت ب این قسمت افکارم. از این قسمت متنفرم که فکر کنم طرف ارزش بیشتری برات قائله ولی بیان نمیکنه. نه. واقعیت همونی بود ک گفت و تموم شد. و در رده افکار مزخرف این یکی که فقط ب کنجکاوی باشی. که اینی ک منو دوست داره منو کنجکاو کرده. کنجکاوم که درباره من چه فکری میکنه. چی مینویسه. وضعیت خودش چطوره.

ی کامنتی هم صحه گذاشت بر این قضیه. اینکه وبتو میخوندم چون ب پست علی سخاوتی مراجعه شود و بعدش چون آدمها دنبال خودشو میگردن. تا حالا ب کسی گفتی ک دیشب ی خوابی دیدم و گفته باشه خیر باشه. بعد گفتی اتفاقا تو هم توش بودی ! قشنگ تو چهره شون میشه کنجکاوی و طلبه بودنو دید که عه؟ من بودم؟! کجا بودیم؟ چیکار میکردم؟ چی تنم بود!؟ :))) اینه دیگه. آدما خودشون ک میان وسط کنجکاو میشن. خب.

اینم اذیتم میکرد. خیلی. خیلی. خیلی. و اینکه دوسش داشته باش ولی هیچی نگو. بدونه دوستش داری ولی رابطه عادی باشه. نمیشه خب نامردا... من نمیتونم. چقدر نامردی بود... خیلی نامردی بود... خیلی نامردی بود... دلم میخواد ی روز اون حس شب آخر منو تجربه کنه تا درکم کنه. ولی این بده که تو برای کسی که دوسش داری این رو بخوای. منم یکی ام عین بقیه. نامرد. ب خاطر اینکه ب من فکر کنه و بگه ای... پس فلانی اون شب این حسارو داشت که اونقدر ب هم ریخته بود... ولی فکر نکنم درک کنه. 

من دارم همش بهانه جور میکنم که خودمو تبرئه کنم. که خودمو آدم خوبه و مظلو داستان نشون بدم. که اونو دیو دوسر. میگم اون خوب بود و هست. دوسش دارم و خواهم داشت. اگر اشتباهی کرده ، حتی اگر خودش قبول نداره، میگم ناراحت نیستم. حتی اگر ب هیچ جاییش نیست ک من ناراحت باشم یا نه بازم میگم من باید اینو بنویسم چون حرف زدن تو وبلاگ شخصیم حق منه ولی ب هر چی اون فکر کنه و بگه یا نگه احترام میذارم چون نه تنها اشتباهات اون بلکه اشتباهات همه انسانها تقصیر خودشون نیست. ماها آفریده شدیم همراه با اشتباه. حتی میگم دونستن اینکه ما توانایی اصلاح خودمون رو داریم هم برام توجیه کننده نیست و بهش ایمان ندارم. و اینا از فکر کردن بیهوده و زیاد درباره جبر نشات میگیره. 

اینه که من مسئولیت هیچ چیزی رو گردن نمیگیرم. من مسئولیت اینکه در خیلی چیزا افتضاحم رو گردن نمیگیرم. کسی هم نمیتونه مجبورم کنه. شاید بتونه بفهمونه ولی کسی تا الان نتونسته بفهمونه. همه منفعلانه پاسخ میدن. منم دلم نمیخواد زندگی آرومشونو که پراز بیچارگی های دیگه س رو با ی چیز پوچه گهه دیگه بیشتر ب گند بکشم. بسه.

کمرم درد میکنه. نیاز دارم فاطمه بهم بگه ببخشید ک اینو میگم ولی ببین مصطفی تو هر گندی که هستی یا فکر میکنی که هستی، من دوستت دارم. باهم همه چیزو تغییر میدیم. باهم حالمون خوب خواهد بود. باهم زندگی میکنیم. با هم تا آخرش ادامه میدیم. هرجور که بوده و هرجور که هست و هرجور که خواهد بود برای من فرقی نداره. در همه حال میخوام کنار هم باشیم. تا همیشه باید باهم باشیم.

این یکی خیلی برام حس خوبی داشت. تا الان به این عبارات نزسیده بودم. اینکه انتظارم ازش دقیقا چی هست. اینکه میخوام بهم چی بگه. 

این که مشخصه که ایناها کلا حرف اضافه س ولی خب. میدونید من دنبال این بودم ک دختر مورد علاقه م همه جوره بگه باهامه. در هر شرایطی. در "هر" شرایطی با منه. در هر شرایطی همه زندگیش منه. خب این دیوانگیه که تو اینو بخوای. اونم از کی؟ از ی دوست مجازی. اونم تو شرایطی که واقعا معلوم نیست هیچی. واقعا انتظار زیادیه. و نداشتم این انتظاره رو خدایی. ولی الان ک بهش فکر میکنم ته تهش این رو میخواستم. خب. واقعا خوب شد ک اینهارو نوشتم. واقعا عالی شد. 

الان احساس بدی نسبت ب خودم ندارم. حس میکنم هیچ رنجی رو تحمل نمیکنم جز اینکه فردا پیرهن سفید ندارم بپوشم و باید 11.30 اونجا باشم و الان بیدارم و سخت خواهد شد اینجوری. 

و ی استرس کوچیکی هم دارم که اگر گند بزنم و احساسای گه بیاد سمتم چی. که واقعا میگم بکیرم چون من چیزی برا ازدست دادن ندارم و خودم انتظارم از خودم ب شدت پایینه و پذیرفتم ک ریدم. فقط خداروشکر ک این جبره اومد وسط وگرنه معلوم نبود تاکی قرار بود از ضعف ها و نقص ها رنج ببرم. 

همیشه از بچگی اشتباهای کوچیک و مختلفی ک میکردم هرچند وقت میومد تو ذهنم و بدنم ب رعشه می افتاد ! اوایل دست خودم بود رعشه هه. برا اینکه ازون حالت خارج شم ی رعشه ب بدنم مینداختم و واقعا هم اثرگذار بود. اما بعد انگار شد عادت و خود ب خود میومد رعشه هه. 

یکی از چیزایی که خیلی رعشه مینداخت ب بدنم یادآوری ی خاطره نحس. جزو نحس ترین چیزایی ک برام اتفاق افتاد و دلم میخواست هیچ وقت یادش نیفتم انقدر ک حالم گه میشد با یاداوریش. 

اول دبیرستان ی معلمی ی زنگ اومد ادبیات درس بده بهمون. درباره آرایه "تلمیح" میگفت. 

منم که خیلی استاد بودم برا خودم، اون رو با "تملیح" اشتبا گرفتم. هنوزم نمیدونم اصلا همچین کلمه ای وجود داره یا نه. 

درست یادم نیست ولی مثلا گفت تلمیح معنیش چیه و میخواست خودش بگه که من با صدایی که همه میتونستن بشنون گفتم "نمک پاشی" هیچ عکس العملی از هیچکس وجود نداشت. نه معلمه نه بچه ها. چون هیچکس نفهمید که من فکر کردم تلمیح از ریشه "ملح" گرفته شده ! و ملح هم که یعنی نمک، پس تلمیح یعنی نمک پاشی !!! 

من اینو خیلی جدی گفتم و فکر میکردم خیلی باحالم که اینو ریشه یابی کردم و معنی شو فهمیدم، بعد ک بهش فکر کردم دیدم چه اشتباه بزرگی رخ داده ! و هروقت یاد این میفتادم تا همین چند وقت پیش، رعشه ب بدنم میفتاد. 

بدترین قسمتش این بود که معلمه ی نگاهی بهم کرد و شاید ی ته لبخند هم داشت  ک مشخص نمیشد تو چهره ش ولی من حسش میکردم و بعد ادامه داد حرفشو. 

من حس خیلی مزخرفی داشتم. خیلی بد بود. 

مثالای دیگه هم هست که از ذهنم ممنون میشم حالاحالاها نیارنشون وسط میدون. (کم آوردم تو اصطلاح نوشتن، این کسشرو نوشتم)

چی شد ک اینارو گفتم!؟ :| حالا ولش کن.

نمیدونم دنبال چی میگردم واقعا. ی چیزی گم شده س این وسط... 

شمایی که از زنجانه آی پی ت. اذیت نکن و بیا یکم حرف بزنیم. جدا من از التماس درخواست بدم میاد. خاکی باش. 

اینی که مال زنجانه کامنت داده برام با اسم "م" بعد منم ک کامنت تایید نمیکنم، منتظرم ببینم اون گوشه بالا سمت چپ توضیحات وبو میخونه و با عادرس کامنت میذاره یا نه. 

من سرم بره کامنت تایید نمیکنم. این اواخر آیسان ب همه ی تصوراتم خط بطلان کشید از شخصیت نفوذناپذیرش. کامنت تایید میکرد. براش کامنت دادم که شما ک کشتی آیسان مارو با این کامنت تایید کردن. اتفاقا خوبه و فلان. و ج داد ک اتفاقا این آخرین کامنتیه که تایید میکنم و راستش فکر میکنم آخریش نبود و بازم کامنتای یکی ب نام سحر اگه اشتبا نکنم و چن تا آدم دیگه رو تایید کرد. خیلی حس چرتی بود دیدن اون صحنه. تو خدای وب نویسیت رو ببینی جلو چشات داره سنت شکنی میکنه. من هیچوقت نشنیدم ک بگه تا ابد تایید میکنم ولی میدونی من تصوراتم خیلی چیز دیگه ای بود ازش... من کیف میکردم با همچین شخصیتی حرف بزنم... میدونی اون اواخر باید میفهمیدم ک نفهمیدم. اونا همه ش نشونه بود. ک آخر وب نویسی شه. که داره هر کاری میکنه و براش مهم نی. چون میدونه قراره جم کنه بره... 

ولی راستشو بخواید خیلی احتمال کمی میدم جای دیگه بنویسه. ولی ی بارم اینجا نوشتم ک بهران زده رو ساخته بود از نو واسمشو گذاشته بود عاشقانه (!) و تا رفتم و دوباره برگشتم، دیدم پاک کرده. شایدم آی پی منه منحوسو دیده نحسیم گرفته قضیه رو و زده ب گا داده وبو. نمیدونم حاجی. ب هر حال اونم خیلی غد بود و احترام و توجهی ک لایقش بودم رو بهم نمیداد. ولش کن باو. چشام درد میکنه. قبلش سرم درد میکرد.. پوف.

05.46 نمیدونم چی نمیذاره دست بکشم و بگیرم بخوابم. نمیدونم.

06.00 اگه فاطمه بعدها باهام ارتباط برقرار کرد (تحلیل این حرفمو بیخیال میشم و ب خودم رحم میکنم) که امیدوارم هرچه زودتر اتفاق بیفته (بازم بیخیال) ازش میخوام تلفنی حرف بزنیم. و بهش میگم من واقعا ضعیفم تو تلفنی حرف زدن ولی میخوام اینو. دلم میخواد تجربه ش کنم. 

ب دلارام کامنت دادم دیروز. امشب اومد ی ج داد و بعد هم گفت ک نتش تموم شده و اگر نخرید ک شب خوش (!) نمدونم دوباره میخواد کی بیاد ولی ب اونهم میگم ک بیا تلفنی حرف بزنیم. چون من خجالتی ام و حرف زدن بلد نیستم بیا ب من کمک کن و اینکارو بکنیم. ک میگه نه. چون عنه.

و آوین هم گزینه مناسبیه برا این. خیلی احتمال بیشتری میدم ک آوین قبول کنه. دیگه ترسی از تلفنی حرف زدن یا خراب شدن ندارم. ک صدام بلرزه و کلماتو قورت بدم یا دهنم خشک شه و فلان. کلا تمرکز هم نمیتونم بکنم که از کجا ب کجا قراره برسم تو حرفام و نسبت ب حرفای طرف چه واکنشایی نشون بدم در لحظه. خیلی کسشرم بابا. ولی باهاش کنار اومدم ! :)) عجیب نیست خدایی؟! :))) ^-^ :))

06.12 خب آلارمارم ک گذاشتم. الان چی ب چیه ک ی چیزی انگار نمیذاره برم بخوابم.

06.16 دارم ب این فکر میکنم ک روزی میاد ک ماه ها بلکه سالها ازین قضیه گذشته و من هنوز ب این امیدم ک فاطمه ی روز میاد. ای بیچاره... ناامید خواهی شد. ناامیدتر... آی... آی... فاطمه...

06.21 من اگر ی روز روانشناس شدم بیمارم ک رو تخت آرام گرفت، با صدای آرامش بخشم حرف های آرامش بخش میزنم. توی سکوتی ک توی مطب هست این کارو انجام میدم و حتی امیدوارم اونقدر شهامت داشته باشم که بعد از حرفهای آرامش بخشم در خالی ک مراجع چشماشو بسته ازش بپرسم اجازه میده صورتش پیشانیش و حتی لبش رو ببوسم که احساس آرامش بیشتری کنه یا خیر (!!!!) خدارو شکر قرار نیست ب این زودی ها همچین مطبی و همچین سمتی داشته باشم! تااون روز حتما بیشتر ب این خیرخواهی های افراطی فکر خواهم کرد ! :))) هیچکس باورش نمیشه من بی منظور میخوام این کارو انجام بدم. حتی خیلیا از اینکه همجنسشون ببوستشون بدشون میاد! اکثر و شاید حتی همه خانم ها هم ک کلا بد برداشت میکنن و اجازه ک نمیدن هیچ شاید فوشتم بدن.  بعد گذشته از اینها اگر خودمم ندانسته منظور داشته باشم چی؟ اگر خوشم اومد چی؟! اگر از اون حد بیشتر شد چی؟؟؟ 

خب اینا نشانه هاییست از اینکه من وقت خوابم گذشته و چت تر شدم :) مسخره :)

10.53 کمر و رانم درد میکنه. نمیرم امروز. زنگ میزنم. مهم نیست چی پیش بیاد. حالم خوب نی.

11.32 ب مناسبت قضیه وبلاگی ای ک پیش اومده لازم دونستم بنویسم که

کسی که کامنتاش بسته س نباید ب خودش اجازه بده برا دیگران کامنت بذاره. 

فکر میکنم خیلی عادیه این مسئله و رعایتش از اوجب واجباته. 

زنگ زدم ب حسابداری گفت باشه ولی ی ساعت دیگه زنگ بزن خودت ب مدیر سالن بگو. خودت بگی بهتره. قشنگ گفت اینو. خوشم اومد.

منتظر دلارامم. خیلی تنهام لامصب... بیچاره رو ریدم تو حالش باز میترسه اونجوری بشه. ولی رفتارشو دوس ندارم. با آدم راحت نیس. مخفی کاری میکنه. مجازی جای این کسشر بودناس آخه؟ نیاز دارم حرف بزنم با یکی.

12.03 اون رو چت روم با اسم دختر رفته بودم. چقد کسخل زیاده تو این مملکت. اون دوس دختری ک توی چت روم باهات آشنا بشی واقعا جزو کسشرتریناس. نمیگم هرکی میره چت روم کسشره ها. ولی خب ببین تو همین وبلاگ ها هم آدم کسشر خیلیه. حالا چ برسه ب چت روم ک واقعا آدم باید کسشر باشه که بره اونجا و پا بده. کلی دخترام اسم و سنشونو میزنن. در کل حس خوبی ندارم ب چت روم ها. خیلی گهه.

16.24 حاجی خوابم میاد ولی نمیخوابم. ب شدت تنهام. هر کسشری بیاد الان باهاش کنار میام.